اسرار خاموشان (شرح صحيفه سجاديه) - خلجي، محمد تقي - الصفحة ٤١١ - آموزه قرب و تعالى خداوند
است كه آن امام بزرگوار، در اين سير عِبادى خود، در قوسِ صعود، همه مراتب توحيد را درنورديده و در جذبه الهى خود، به منزلتى، نه گفتنى و نه توصيفپذير؛ بلكه دريافنى و چشيدنى، دست يافته است. حالتى كه عبد سالك خود را يكسره از ياد مىبرد و بالاتر از آن، و به گفته سعدى: «با وجودش زمن آواز نيامد كه منم» و بالاتر از آن، همين از ياد بردنِ خويش را نيز از ياد برده است؛ حالتى وصفناپذير است. اين تعبيرهاى گرم و آشنا و دلنواز و شورانگيز، بيانگرِ حالت غرق و محو شدن در عشق حق و غيبت از عالمِ حسّ و زير پا نهادن دنيا و آخرت و وصول به عالىترين مرتبه «عبوديّت» و گذر از همه مراحلِ آن، با جانى لبريز از جذبه و شوق است؛ حالتى دشوارياب و دور از دسترس و ويژه روح لطيف و انديشه تيزپرواز «زينالعابدين» امام على بن الحسين (ع) اين زيباترين روحِ پرستنده خداست. بيان دريافتهاىِ عميق و حقايق نازك و گريزنده از قالب كلمات و عبارات؛ حقايقى كه هرگز در تنگناى الفاظ نمىگنجد:
|
در سرم از عشقت اين سودا خوش است |
در دلم از شوقت اين غوغا خوش است |
|
|
من درونِ پرده جان مىپرورم |
گر برون جان مىكند اعدا خوش است |
|
|
چون جمالت بر نتابد هيچ چشم |
جمله آفاق نابينا خوش است |
|
|
همچون چرخ از شوق تو در هر دو كون |
هر كه در خون مى نگردد ناخوش است |
|
|
بندگى را پيش يك بند قبات |
صد كمر بر بسته بر جوزا خوش است |
|
|
گر زبانم گنگ شد در وصف تو |
اشگ خون آلودِ من گويا خوش است |
|
|
چون تو خونين مىكنى دل در برم |
گرچه دل مىسوزدم امّا خوش است |
|
|
اين جهان فانى است گر آن هم بود |
تو بسى، مه اين مه آن يكتا خوش است |
|
|
گر نباشد هر دو عالم گو مباش |
تو تمامى با توام تنها خوش است |
|
|
ماه رويا سيرم اين جا از وجود |
بىوجودم گر برى آنجا خوش است |
|
|
پرده از رخ برفكن تا گم شوم |
كان تماشا بىوجود ما خوش است |
|
|
الحق آنجا كافتاب روى توست |
صد هزاران بىسر و بىپا خوش است |
|
|
صد جهان بر جان و بر دل تا ابد |
والِه آن طلعتِ زيبا خوش است |
|
|
پرتو خورشيد چون صحرا شود |
ذرّه سرگشته ناپروا خوش است |
|