اسرار خاموشان (شرح صحيفه سجاديه) - خلجي، محمد تقي - الصفحة ٣٩٥ - تويى وهاب مال و جز تو واهب
دهشهاى او، دل بست و به او، پيوست و از غير او، گسست. بارخدايا! اين تو بودى كه ما را آفريدى و هستىِ رازآلودى به ما بخشيدى. آرى، تنها تو بودى! و اكنون، اى خداىِ «وَهَّاب»؛ اى بسيار بخشنده، اين تو هستى كه از استغناى خود، بىنيازمان مىكنى و از بخششهايت، وجودمان را چندان سرشار و لبريز، كه هيچگاه احساس كاستى نكنيم و دست نياز به سوى خلق، نبريم و بر «درِ اربابِ بىمروّتِ دنيا» ننشينيم و با دنيادارانِ ناجوانمرد، همصحبت نشويم و از اين «نودولتان»، «كين همه ناز از غلامِ ترك و استر مىكنند»، و همنشينىشان جز تيرگى و سختدلى نزايد، چيزى نخواهيم، كه: تويى وهّابِ مال و جز تو واهب/ تويى فعّالِ جود و جز تو فاعل (منوچهرى).
|
اين همه گفتيم ليك اندر بسيچ |
بىعنايات خدا هيچيم، هيچ |
|
|
بىعناياتِ حق و خاصانِ حق |
گر مَلَك باشد، سياهستش ورق |
|
|
اى خدا، اى فضل تو حاجتروا |
با تو ياد هيچكس نَبْود روا |
|
|
اين قدر ارشاد تو بخشيدهاى |
تا بدين بس عيبِ ما پوشيدهاى |
|
|
قطرهاى دانش كه بخشيدى ز پيش |
متصل گردان به درياهاى خويش |
|
|
قطرهاى علمست اندر جانِ من |
وارهانَش از هوا وز خاكِ تن |
|
|
پيش از آنِ كين خاكها خَسفش كنند |
پيش از آن كين بادها نَشفش كنند |
|
|
گرچه چون نَشفش كند، تو قادرى |
كَش ازيشان واسِتانى، واخرى |
|
|
قطرهاى كو در هوا شد يا كه ريخت |
از خزينه قدرت تو كِى گريخت؟ |
|
|
گر درآيد در عدم يا صد عدم |
چو بخوانيش، او كند از سر قَدم |
|
|
صدهزاران ضدّ ضد را مىكُشد |
بازشان حكم تو بيرون مىكَشد |
|
|
از عدمها سوى هستى هر زمان |
هست يا ربّ، كاروان در كاروان |
|
|
خاصه هرشب جمله افكار و عُقول |
نيست گردد غرق در بحر نُغول[١] |
|
بارخدايا! با بخششهاى خود از بخششهاى ديگران؛ آنها كه دهِشهاى خود را، به كدورتِ مِنّت، مىآلايند و حرمتِ آدمى را تباه مىسازند و تحقير مىكنند؛ همانها كه شرارِ خَلْقِ تواند، بىنيازمان گردان، و به روزى بسنده خود، خشنودمان فرما. و دست
[١] - مثنوى، دفتر يكم، بيت ١٨٧٨- ١٨٩٠.