الگوى اسلامى شادكامى با رويكرد روان شناسى مثبت گرا - پسنديده، عباس - الصفحة ٥١٧ - ب- رويكرد دوم
در مباحث كلّى نظريه شادكامى كه توسط كاهمن[١٨٨٢] و همكاران وى بررسى شده،[١٨٨٣] گفته شده كه اين مفهوم، با رويكرد لذّتگرا پيوند دارد. طبق گفته دسى و رايان، در اين ديدگاهها چنين عنوان شده كه شادكامى به يك معنا، عبارت است از: وجود هيجانهاى مثبت و نبود هيجانهاى منفى و اين يعنى افزايش لذّت و كاستن از درد.[١٨٨٤] يورگنسن و نفستاد با ملاحظه ديدگاه سليگمن در مورد «شادكامى اصيل»[١٨٨٥] مىنويسند كه رويكرد لذّتگرا بر هيجانها معطوف است.[١٨٨٦]
به نظر مىرسد اين كه در الگوى شادكامى روانشناسان مثبتگرا، امورى از جنس لذّت وجود داشته باشد، غير از اين است كه رويكردشان «لذّتگرا» باشد. بنا بر اين، با تأييد وجود عنصر لذّت در اين الگوها، نمىتوان آن را يك رويكرد در شادكامى دانست. با اين بيان، روشن مىشود كه حتّى سخن يورگنسن و نفستاد نيز درست است، بدون اين كه به معناى رويكرد لذّتگرايى در شادكامى و زندگى خوب باشد؛ چرا كه وى از لذّتگرايى به عنوان رويكرد حاكم بر هيجانات نام مىبَرَد و اين غير از رويكرد حاكم بر زندگى خوب است.
ب- رويكرد دوم
به مرور زمان، كاستىهاى لذّتگرايى مشخص شد و مشاهدات و مطالعات تجربى نشان داد كه لذّتگرايى نمىتواند شادكامى و سعادتمندى را به ارمغان آورد و به همين جهت، آرامآرام مخالفتها با اين رويكرد شكل گرفت. دكتر اديت ويكوف جولسون (استاد روانشناسى دانشگاه جورجيا) در اين باره مىگويد:
فلسفه كنونى ما در باره بهداشت روان، بر اين پايه استوار است كه مردم بايد شاد و خوشحال زندگى كنند و غم و اندوه، نشانه ناسازگارى و عدم انطباق با زندگى است. اين اعتقاد و نظام ارزشها بايد خود را در برابر كسانى كه درد و رنجى اجتنابناپذير دارند، مسئول بداند؛ زيرا اين شيوه انديشه، موجب مىشود كه افراد دردمند، به خاطر اين كه شاد نيستند، اندوهناكتر نيز بشوند.[١٨٨٧]
اين حقيقت، موجب شكلگيرى رويكرد دوم گرديد. بر اساس نظر يورگنسن، نفستاد،[١٨٨٨] آلان كار و ديگر روانشناسان مثبتگرا، رويكرد دوم در نگاه به زندگى خوب و شادكامى، رويكرد
[١٨٨٢].Kahneman ,D .
[١٨٨٣]. كاهمن و همكاران، ١٩٩٩؛ به نقل از براتى ١٣٨٨.
[١٨٨٤]. دسى ورايان، ٢٠٠٨؛ به نقل از براتى، ١٣٨٨.
[١٨٨٥].authentic happiness .
[١٨٨٦]. يورگنسن و نفستاد، ٢٠٠٤؛ به نقل از براتى، ١٣٨٨.
[١٨٨٧]. ويكتور فرانكل، ١٣٧٨، ص ١٧٣.
[١٨٨٨]. يورگنسن ونفستاد، ٢٠٠٤؛ به نقل از براتى ١٣٨٨.