الگوى اسلامى شادكامى با رويكرد روان شناسى مثبت گرا - پسنديده، عباس - الصفحة ٣٦٧ - انتظار فرج
سختىها را پايانناپذير بداند، نااميد مىگردد و نااميدى، عامل بسيار مهمّى در افزايش تنيدگى است؛ امّا اگر به اصل پايانپذيرى سختىها توجّه شود، انتظار گشايش، شكل مىگيرد و همين امر، موجب كاهش تنيدگى و فشار روانى مىگردد. انتظار فرج، به جهت، دميدن روح اميدوارى، خود، فرج و گشايش به شمار مىرود. امام زين العابدين (ع) مىفرمايد:
انتِظارُ الفَرَجِ مِن أعظَمِ الفَرَجِ.[١٣٤٢]
انتظار گشايش، از بزرگترين گشايشهاست.
شايد بتوان نااميدى را بزرگترين تنيدگى و سختترينِ تنگناها دانست. از اينرو، رسيدن به مرحله انتظار گشايش- كه نشانه روح اميدوارى است-، خود، بزرگترين گشايش به شمار خواهد رفت.
همچنين امام على (ع) مىفرمايد:
تَوَقُّعُ الفَرَجِ إحدَى الرَّاحَتَينِ.[١٣٤٣]
انتظار گشايش، يكى از دو آسايش است.
يك آسايش، رسيدن به دوران خوشايند است و آسايش ديگر، خروج از تنگناى نااميدى و رسيدن به اميدوارى است كه با انتظار گشايش، تأمين مىشود.
توجّه به موقّتى بودن سختىها و گشايش آينده، توان تحمّل انسان را افزايش مىدهد و از شدّت تنيدگى مىكاهد و آن را تحمّلپذير مىسازد. به همين جهت، معصومان (عليهم السلام) با «توجّهدهى» به همين اصل، افراد گرفتار را آرام مىساختند.
محمّد بن عجلان مىگويد: نزد امام صادق (ع) بودم كه كسى از نيازمندى خود به ايشان شكايت كرد. امام (ع) در پاسخ وى فرمود:
اصبِر فَإِنَّ اللَّهَ سَيجعَلُ لَك فَرَجاً.[١٣٤٤]
بردبار باش كه به زودى، خداوند، فرج تو را خواهد رساند.
شخص ديگرى خدمت امام صادق (ع) مىرسد و از ستم برادران و عموزادگانش شكايت مىكند. اين جا نيز ايشان وى را به گشايش آينده توجّه مىدهد و از آن شخص مىخواهد كه بردبار باشد.[١٣٤٥]
[١٣٤٢]. الإحتجاج، ج ٢، ص ٣١٧؛ كمال الدين، ج ١، ص ٣١٩؛ بحار الأنوار، ج ٥٢، ص ١٢٢، ح ٤.
[١٣٤٣]. غرر الحكم، ح ٧٥٦٥؛ عيون الحكم والمواعظ، ص ٢٠٠.
[١٣٤٤]. الكافى، ج ٢، ص ٢٥٠، ح ٦؛ مشكاة الأنوار، ص ٢٧١؛ بحار الأنوار، ج ٦٨، ص ٢١٩، ح ٩.
[١٣٤٥]. محمّد بن يحيى، عن أحمد بن محمد بن عيسى، عن عثمان بن عيسى، عن بعض أصحابنا، عن أبى عبد الله(( ع)) قال: قُلتُ لَهُ: إنَّ إخوَتى وبَنى عَمّى قد ضَيَّقوا عَلَى الدارِ وألجَأونى مِنها إلى بَيتٍ ولَو تَكَلَّمتُ أخَذتُ ما فى أيديهِم، قال: فقالَ لِىَ: اصبِر فإنَّ اللهَ سَيَجعَلُ لَكَ فَرَجاً، قال: فانصَرَفتُ ووَقَعَ الوَباءُ فى سَنَةِ إحدى وثَلاثينَ[ ومائَةٍ] فَماتوا واللهِ كُلُّهُم فَما بَقِىَ مِنهُم أحَدٌ، قالَ: فَخَرَجتُ فَلَمّا دَخَلتُ عَلَيهِ قال: ما حالُ أهلِ بَيتِكَ؟ قال: قُلتَ لَهُ: قَد ماتوا واللهِ كُلُّهُم، فَما بَقِىَ مِنهُم أحَدٌ، فقال: هو بِما صَنَعوا بِكَ وبِعُقوقِهِم إيّاكَ وقَطعِ رَحمِهِم بُتِروا أتُحِبُّ أنَّهُم بَقوا وأنَّهُم ضَيَّقوا عَلَيكَ؟ قال: قلت: إِى وَاللهِ( الكافى، ج ٢، ص ٣٤٦، ح ٣).