الگوى اسلامى شادكامى با رويكرد روان شناسى مثبت گرا - پسنديده، عباس - الصفحة ٣٨١ - همانندسازى فقدان با نبود نخستين
انسان، هنگام بلاها تصوّر مىكند كه هيچ مصيبتى بزرگتر از مصيبت او نيست و هيچ كس به اندازه او سختى نديده است! اگر انسان، قدرى از لاك خود بيرون آيد و به فراتر از خود نيز نگاه اندازد، خواهد ديد كه مصيبتهاى بزرگترى نيز وجود دارند. توجّه به اين مصيبتهاى بزرگتر مىتواند فشار روانى ما را كاهش دهد.
دو. همانندسازى با وضعيت عادى
موقعيت ناخوشايند، وضعيت خاص و غير عادىاى است كه موجب فشار روانى مىشود. همانندسازى اين موقعيت با وضعيت عادى- و نه الزاماً بهتر- از روشهايى است مىتواند به كاهش فشار روانى كمك كند. از اين روش در متون دينى براى دو وضعيت، مورد استفاده قرار گرفته است: يكى فقدان و از دست دادن، و ديگرى ناكامى در دستيابى كه در ادامه به اين دو مىپردازيم.
- همانندسازى فقدان با نبود نخستين
نداشتن و از دست دادن، هر دو سخت و تلخ است؛ امّا از جهاتى، فقدان، دشوارتر است؛ زيرا در اين فرض، فرد مزه داشتن آن را چشيده است. از اين رو، از دست دادن آن، سختتر خواهد بود. براى اين منظور مىتوان از وضعيت نداشتن براى آرام ساختن درد فقدان، استفاده نمود. فرد مصيبتزده مىتواند وضعيت «فقدان» را با وضعيت «نداشتن» همانندسازى كند و با اين كار، از درد فقدان بكاهد. اگر بنا باشد كه انسان براى فقدان، ناراحت شود، خيلى چيزهاى ديگر هم هست كه ندارد و نسبت به آنها اكنون ناراحت نيست. پس وضعيت ناراحتكننده حال را با حالتى بايد همانندسازى كرد كه ناراحتكننده نيست و يا كمتر ناراحت كننده است. امام على (ع) همين روش را به فرزندش امام حسن (ع) آموزش مىدهد و مىفرمايد:
إن كنتَ جازِعاً عَلى ما تَفَلَّتَ مِن يدَيك، فَاجزَع عَلى كلِّ ما لَم يصِل إلَيك.[١٣٦٨]
اگر بر آنچه از دست دادهاى بىتابى مىكنى، پس بر هر آنچه به تو نرسيده نيز بىتابى كن.
اگر بنا باشد كه انسان براى هر آنچه در زمان حال ندارد، بىتاب و افسرده گردد، بايد براى همه آنچه به دست نياورده نيز بىتاب گردد. آنچه در مصيبت فقدان، ناراحتكننده است، اين است كه چيزى را داشتهايم و با آن انس گرفته بودهايم و اكنون از دست دادهايم. براى اين كه تحمّل فقدان، راحتتر باشد، بهتر است به «داشتن» آن نينديشيم و نبود آن را مثل نبود همه آن چيزهايى بدانيم كه با آنها انسى نداريم. اگر به داشتن آن در گذشته و انس و علاقهاى كه به آن داشتهايم،
[١٣٦٨]. نهج البلاغة، نامه ٣١؛ غرر الحكم، ح ٥٦٢٨؛ تحف العقول، ص ٨٢.