الگوى اسلامى شادكامى با رويكرد روان شناسى مثبت گرا - پسنديده، عباس - الصفحة ١٦١ - عاقبت انديشى
ناخوشايند باشد، شر مىداند. در حالى كه خير و شرّ واقعى پديدهها، بر اساس آينده آنها رقم مىخورد. از اين رو، ارزيابى خيرگرا، آيندهانديش است نه حالانديش. آن احساس گذرا و ناپايدارى كه براى انسان پيش مىآيد و از چيزى خوشش مىآيد و با آن خو مىگيرد، يا از چيزى بيزار و گريزان مىشود، نشانه خير و يا شر بودنِ آن نيست؛ بلكه ملاك خير و شر بودنِ يك چيز، در نقش آن در آسايش ابدى و خوشبختى درازمدّت انسانْ نهفته است.[٥٩١] بنا بر اين، ملاك خير و شرّ انسان، آينده است. به همين جهت، پيامبر خدا (ص) مىفرمايد:
خَيرُ الامورِ، خَيرُها عاقِبَةً.[٥٩٢]
بهترين كارها، خوش فرجاترين آنهاست.
امام صادق (ع) نيز در بخشى از وصيت خود به عبد الله بن جُندب مىفرمايد:
يابنَ جُندَبٍ، الخَيرُ كلُّهُ أمامَك وإنَّ الشَّرَّ كلَّهُ أمامَك. ولَن تَرَى الخَيرَ وَالشَّرَّ إلّا بَعدَ الآخِرَةِ؛ لِأَنَّ اللهَ عزّ وجلّ جَعَلَ الخَيرَ كلَّهُ فِى الجَنَّةِ وَالشَّرَّ كلَّهُ فِى النّارِ.[٥٩٣]
اى پسر جندب! همه نيكى، پيش روى تو، و همه بدى، در برابر توست. تو نيكى و بدى را نخواهى ديد، مگر پس از [فرا رسيدن] آخرت؛ چرا كه خداوند، همه نيكى را در بهشت و همه بدى را در دوزخْ قرار داده است.
بنا بر اين، اگر حال زودگذرِ امرى، خوشايند و آينده پايدار آن، شرّ و ناخوشايند باشد، نمىتوان آن را خير دانست. اين خير زودگذر، موجب نارضايتى و در نتيجه، ناشادكامى پايدار را در آينده فراهم مىآورد. اين يك اصل اساسى است. از اين رو، امام على (ع) تأكيد مىفرمايد كه:
ما شَرٌّ بِشَرٍّ بَعدَهُ الجَنَّةُ، وما خَيرٌ بِخَيرٍ بَعدَهُ النّارُ، وكلُّ نَعيمٍ دونَ الجَنَّةِ مَحقورٌ، وكلُّ بَلاءٍ دونَ النّارِ عافِيةٌ.[٥٩٤]
آن بدىاى كه بعد از آن بهشت است، بد نيست و آن نيكىاى كه پس از آن، آتش است، نيك نيست. هر نعمتى در برابر بهشت، ناچيز است و هر گرفتارىاى در مقابل آتش، ايمنى است.
نقل شده كه پيامبر خدا (ص) هنگام ساخت مسجد النبى، اين بيت را زمزمه مىكردند:
[٥٩١]. نهج الدعاء، ص ٢٠.
[٥٩٢]. كتاب من لا يحضره الفقيه، ج ٤، ص ٤٠٢، ح ٥٨٦٨؛ الأمالى، صدوق، ص ٥٧٦، ح ٧٨٨؛ بحار الأنوار، ج ٧١، ص ٣٦٣، ح ٢ وج ٧٧، ص ١١٥، ح ٨.
[٥٩٣]. تحف العقول، ص ٣٠٦؛ بحار الأنوار، ج ٧٨، ص ٢٨٤، ح ١.
[٥٩٤]. الكافى، ج ٨، ص ٢٤، ح ٤؛ كتاب من لا يحضره الفقيه، ج ٤، ص ٤٠٧، ح ٥٨٨٠؛ التوحيد، ص ٧٤، ح ٢٧؛ نهج البلاغة، حكمت ٣٨٧؛ تحف العقول، ص ٨٨.