الگوى اسلامى شادكامى با رويكرد روان شناسى مثبت گرا - پسنديده، عباس - الصفحة ٢٠٣ - يك ماهيت دنيا و آخرت
عميق دنيا و آخرت است. لذا يكى از ضرورتهاى تحقّق زهد در دنيا و رغبت به آخرت، يقين و شناخت ماهيت اين دو است. تا انسان به ماهيت اين دو پى نبرد، نمىتواند نسبت به يكى، رغبت و نسبت به ديگرى، زهد داشته باشد. در حقيقت، زهد در دنيا، نشانه آگاهى است و رغبت به دنيا، نشانه ناآگاهى. امام صادق (ع) مىفرمايد كه: در مناجات خدا با موسي (ع) چنين آمده است:
يا موسى، إنَّ عِبادِى الصّالِحينَ زَهِدوا فِى الدُّنيا بِقَدرِ عِلمِهِم، وسائِرَ الخَلقِ رَغِبوا فيها بِقَدرِ جَهلِهِم.[٧٢٤]
اى موسى! همانا بندگان شايسته من، به اندازه علمشان به دنيا بىرغبت شدند، و ديگر آفريدهها به اندازه نادانىشان به آن رغبت كردند.
بنا بر اين، دنياشناسى، ريشه زهد و بىرغبتى به دنياست. اين، يك اصل اساسى است كه در روايات متعدّدى مورد تأكيد و تصريح قرار گرفته است.[٧٢٥]
همچنين شناخت آخرت، سبب رغبت به آن خواهد شد. امام على (ع) در اين باره مىفرمايد:
كَيفَ يَزهَدُ فى الدُّنيا مَن لا يَعرِفُ قَدرَ الآخِرَةِ.[٧٢٦]
چگونه به دنيا بىرغبت گردد، كسى كه ارزش آخرت را نداند؟!
اين تأثير، هم شامل زهد در دنيا و هم شامل رغبت به آخرت مىگردد.
پس از اين مباحث، پرسش اساسىتر اين است كه واقعيت دنيا و آخرت چيست؟ و چه بُعدى از اين دو اگر مورد توجّه قرار گيرد، موجب تغيير و تنظيم رغبت مىشود؟ آيا مثلًا اين كه دنيا شب و روز، كوه و صحرا، دشت و دريا، خورشيد و ماه و ... دارد، موجب زهد در دنيا مىگردد؟ روشن است كه اين بخش از واقعيتها زهدآفرين نيستند. اين مسئله، خود زيرمجموعه مسئله ديگرى است كه اساساً چه چيزى شايسته رغبت و دلبستگى است؟ و ملاك آن كدام است؟ اين يك پرسش مهم و اساسى در زهد است كه متأسّفانه، كمتر مورد توجّه قرار مىگيرد. بر اساس روايات، آنچه معيار زهد و رغبت است و آن بخشهايى از واقعيت دنيا و آخرت كه شناخت آنها در زهد تأثير دارد، عبارت اند از:
[٧٢٤]. الكافى، ج ٢، ص ٣١٧، ح ٩.
[٧٢٥]. امام على( ع): ينبَغى لِمَن عَرَفَ الدُّنيا أن يزهَدَ فيها ويعزِفَ عَنها( غرر الحكم، ح ١٠٩٢٨؛ عيون الحكم و المواعظ، ص ٥٥، ح ١٠٢٢٨).
يسيرُ المَعرِفَة يوجِبُ الزُّهدَ فِى الدُّنيا( غرر الحكم، ح ١٠٩٨٤).
مَن عَرَفَ الدُّنيا تَزَهَّدَ( غرر الحكم، ح ٧٨٣١؛ عيون الحكم و المواعظ، ص ٤٥٢، ح ٨١٠٣).
[٧٢٦]. غرر الحكم، ح ٦٩٨٧؛ عيون الحكم و المواعظ، ص ٣٨٤، ح ٦٤٨٩.