الگوى اسلامى شادكامى با رويكرد روان شناسى مثبت گرا - پسنديده، عباس - الصفحة ١٨٩ - يقين متناسب با توكّل چيست؟
اناجيك يا سَيدى كما يناجِى العَبدُ الذَّليلُ مَولاهُ، وأطلُبُ إلَيك طَلَبَ مَن يعلَمُ أنَّك تُعطى ولا ينقُصُ مِمّا عِندَك شَىءٌ، وأستَغفِرُك استِغفارَ مَن يعلَمُ أنَّهُ لا يغفِرُ الذُّنوبَ إلّا أنتَ، وأتَوَكلُ عَلَيك توكُّلَ مَن يعلَمُ أنَّك عَلى كلِّ شَىءٍ قَديرٌ.[٦٧٦]
آقاى من! با تو آهسته سخن مىگويم، آن گونه كه بنده خوار با خواجهاش مىگويد. از تو درخواست مىكنم، همچون درخواست كسى كه مىداند تو عطا مىكنى و از آنچه نزد توست، هيچ كاسته نمىشود. از تو آمرزش مىخواهم، همچون آمرزشخواهى كسى كه مىداند گناهان را فقط تو مىآمرزى و بس. بر تو توكّل مىكنم، همچون توكّل كردن كسى كه مىداند تو بر هر چيزى توانايى.
وقتى از امام كاظم (ع) در باره آيه شريف « (وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمْرِهِ) حسبه» پرسيدند، به بُعد ديگرى از يقين و باور اشاره كردند:
التَّوَكُّلُ علَى اللّهِ دَرَجاتٌ؛ مِنها أن تَتَوكلَ علَى اللّهِ فى امورِك كلِّها، فما فَعلَ بِك كنتَ عَنهُ راضِيا، تَعلَمُ أنّهُ لا يألُوك خَيرا و فَضلًا، و تَعلَمُ أنّ الحُكمَ فى ذلك لَهُ، فتَوكلْ علَى اللهِ بِتَفويضِ ذلك إلَيهِ، وثِقْ بهِ فِيها وفى غَيرِها.[٦٧٧]
توكّل كردن به خداوند، درجاتى دارد: يكى از آنها اين است كه در تمام كارهايت به خدا توكّل كنى و هر چه با تو كرد، از او خشنود باشى و بدانى كه او نسبت به تو از هيچ خير و تفضّلى كوتاهى نمىكند و بدانى كه در اين باره، حكم، حكم اوست. پس با واگذارى كارهايت به خدا بر او توكّل كن و در آن كارها و ديگر كارها به او اعتماد داشته باش.
در اين روايت، به خوبى پيوند ميان توكّل با باور به خير بودن قضاى الهى (عامل نخست) و رابطه اين دو با رضامندى، روشن است. شايد بتوان گفت كه صرف باور به اين كه همه امور به دست خداوند متعال است، كافى نباشد؛ بايد باور داشت كه همه تدبيرهاى خداوند، مبتنى بر خير و مصلحت بشر است. اگر اين دو تركيب شوند، رضامندى حاصل مىشود.
در روايت ديگرى از امام رضا (ع) علاوه بر آنچه از پدر بزرگوارشان نقل كرديم، مرتبه ديگرى از توكّل را نيز بيان نمودهاند كه مىتوان آن را به قضاى تشريعى خداوند متعال پيوند داد. امام (ع) بر اين باور است كه انسان متوكّل، به آنچه از ديد انسان پنهان است، اعتماد دارد و علم آن را به خدا و اهلش وامىگذارد:
[٦٧٦]. الأمالى، صدوق، ص ٣٢٧، ح ٣٨٥؛ المزار الكبير، ص ٢٦٠؛ بحار الأنوار، ج ٨٦، ص ٢٢٧، ح ٤٧.
[٦٧٧]. الكافى، ج ٢، ص ٦٥، ح ٥.