تفسير هدايت - المدرسي، السيد محمد تقي - الصفحة ٣٠١ - صلح حديبية
مىگفت: دستت را، پيش از آن كه نتوانى باز گردانى، از ريش رسول اللَّه (ص) دور كن، و چون عروه پرسيد اين كيست؟ و به او گفتند كه مغيرة بن شعبه است، گفت: اى خائن! آيا در خيانت كردن كوشاتر نيستى؟ گفت: مغيرة در جاهليت همراه با گروهى بود و به خيانت آنان را كشت و اموالشان را مالك شد، و سپس آمد و اسلام آورد، و پيامبر (ص) گفت: «اما اسلام را پذيرفتيم، و اما مال مال خيانت است و ما را به آن نيازى نيست».
سپس عروه به صورتى سبك و ناشايسته به اصحاب پيغمبر مىنگريست كه به آنان فرمان داده بود تا به كار او رسيدگى كنند، و چون پيغمبر وضو مىگرفت، براى دست يافتن به آب وضوى او به جان يكديگر مىافتادند، و چون تكلم مىكردند آهسته در نزد او سخن مىگفتند، و/ ٣٠٢ براى بزرگداشت وى در نظر كردن به او سخت خيره نمىشدند؛ گفت (راوى): پس عروة نزد ياران خود باز گشت و گفت: اى قوم! به خدا سوگند كه من به دربار شاهان رفتهام، و در دربارهاى قيصر و كسرى و نجاشى حضور يافتهام، به خدا كه هيچ پادشاهى را نديدهام كه اصحاب وى او را چنان بزرگ دارند كه اصحاب محمّد محمّد را بزرگ مىدارند: چون فرمان دهد، در اجراى آن بر يكديگر پيشى مىگيرند، و چون وضو گيرد بر سر آب وضوى او به جان يكديگر مىافتند، و چون در حضور او باشند آهسته سخن مىگويند، و براى بزرگداشت وى در نگاه كردن به او سخت خيره نمىشدند، و او به شما پيشنهادى شايسته و عاقلانه كرده است، پس آن را بپذيريد؛ و آن گاه مردى از بنى كنانة گفت: به من اجازه دهيد كه نزد او بروم، پس گفت برو، و چون به نزد ايشان رسيد، رسول اللَّه (ص) گفت: «اين فلانى و از قومى است كه قربانى را بزرگ مىدارند» و چنان كردند، و گروهى لبيك گويان به استقبال او پرداختند، پس چون چنين ديد گفت: سبحان اللَّه، چنين قومى را نمىشود از آمدن به خانه خدا بازداشت؛ سپس مردى از ايشان كه مكرز بن فحص نام داشت برخاست و گفت
مرا اجازه دهيد تا به نزد او روم، و او را اجازه دادند، و چون به نزديك آنان رسيد، پيغمبر (ص) گفت: «اين مكرز نام دارد مردى فاجر است»، و او به سخن گفتن با