تفسير هدايت - المدرسي، السيد محمد تقي - الصفحة ١٧٤ - شرح آيات
آن است كه جوابت را بگويم، و اگر تو دروغ بگويى، براى من شايسته نيست كه با تو سخن بگويم. سپس سفيهان و بردگان خود را به آن واداشتند كه به او سخنان زشت بگويند و او را وسيله خنديدن خود قرار دهند، و چون شماره اين گونه كسان زياد شد، او را وادار كردند كه به محوطهاى متعلق به عتبة و شيبة دو فرزند ربيعة پناه برد، پس به آن زن جمحى گفت: «ديدى كه از خاندان شوهرت چه چيزها ديديم»؟ و سپس گفت: «خدايا! شكايت از ناتوانى قوت و اندك بودن حيلت و خوارى در برابر مردمان را به نزد تو مىآورم، اى بخشندهترين بخشندگان. تو پروردگار مستضعفانى، و تو پروردگار منى، مرا به كه وامىگذارى؟! به بندهاى كه با ترشرويى با من رو به رو شود، يا به دشمنى كه امر من را به او سپردى؟! اگر به سبب خشم تو بر من نبوده باشد، باكى ندارم، ولى عاقبت تو بر من گستردهتر است، و به نور وجه تو پناه مىبرم از آن كه غضب تو بر من فرود آيد، يا خشمت بر من روا شود، به تو خشنودم تا از من درگذرى، و حول و قوتى جز به تو نيست»، و چون چنين شد فرزندان ربيعه بر او مهربان شدند، و به غلام نصرانى خود به نام عدّاس گفتند
مقدارى انگور از درخت بچين و آن را در اين ظرف بگذار و پيش روى آن مرد قرار ده، و چون چنين كردند رسول اللَّه (صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم) گفت/ ١٧٩: «باسم اللَّه» و سپس به خوردن انگور پرداخت و عدّاس به چهره او نگاه كرد و گفت: به خداى سوگند كه اين سخن سخنى نيست كه مردم اين شهر بگويند! پس پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم) گفت: «اى عدّاس! تو از كدام سرزمينى و دين تو چيست»؟ و او گفت: من نصرانى و از مردم نينوايم، و پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم) گفت
آيا از شهر مرد صالح يونس بن متّى هستى»؟ و غلام گفت: يونس بن متّى را از كجا شناختى؟ و او گفت كه: «او برادر من است كه پيغمبر بود من نيز پيغمبرم»، پس آن غلام سر فرود آورد تا به آن جا رسيد كه سر پيغمبر (صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم) و دستها و پاهايش را بوسيد، و چون پسران ربيعه از او پرسيدند كه چرا چنين كردى؟ گفت: اى سرور من! در زمين بهتر از او هيچ كس نيست، و او مرا از چيزى آگاه كرد كه جز پيغمبرى از آن آگاه نيست. سپس پيغمبر (صلّى اللَّه عليه