تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٦٠
تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللَّهِ ...».
ناگهان آن مرد مدهوش، كه صداى ما را شنيد به هوش آمد، و شروع به خواندن اين اشعار سوزناك نمود:
أَما آنَ لِلْهِجْرانِ أَنْ يَتَص َرَّما وَ لِلْغُصْنِ غُصْنِ الْبانِ أَنْ يَتَبَسَّما
وَ لِلْعاشِقِ الصَّبِ الَّذِى ذابَ وَ انْحَنى أَ لَمْ يَأْنِ أَنْ يُبْكى عَلَيْهِ وَ يُرْحَما
كَتَبْتُ بِماءِ الشَّوْقِ بَيْنَ جَوانِحِى كِتاباً حَكى نَقْشَ الْوَشِىِّ المُنَمْنَما:
«آيا موقع آن نرسيده است كه زمان هجران به سر آيد؟!
و شاخه بلند و خشبوى اميد من، خندان شود؟
و آيا زمان آن نيامده كه براى عاشق بىقرارى كه آب شده و منحنى گشته، بر او بگريند و مورد ترحمش قرار دهند؟
آرى، با آب شوق در درون قلبم نوشتم:
نامهاى نوشتم كه صفحه زيبا و رنگارنگ و جالبى را حكايت مىكند».
سپس گفت: مشكل است، مشكل است، مشكل! اين را گفت و بار ديگر مدهوش بر زمين افتاد، او را حركت داديم ولى ديديم جان به جان آفرين تسليم كرده!. «١»
***