تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٥٥٠
مخلوقات ممتازش ساخته، به دست فراموشى مىسپرد، و اين مساوى با فراموش كردنِ انسانيتِ خويش است، و چنين انسانى، تا سرحد يك حيوان درنده سقوط مىكند، و همتش چيزى جز خواب و خور و شهوت نخواهد بود!
و اينها همه، عامل اصلى فسق و فجور، بلكه اين خود فراموشى بدترين مصداق فسق و خروج از طاعت خدا است، و به همين دليل، در پايان آيه مىگويد: «چنين افراد فراموشكار فاسقند» «أُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ».
اين نكته نيز، قابل توجه است كه، نمىگويد: خدا را فراموش نكنيد، بلكه مىگويد: مانند كسانى نباشيد كه خدا را فراموش كردند و خدا آنها را به خود فراموشى گرفتار ساخت، و اين در حقيقت، يك مصداق روشن حسى را نشان مىدهد كه مىتوانند عاقبت فراموش كردن خدا را در آن، ببينند.
اين آيه، ظاهراً نظر به منافقان دارد كه در آيات قبل، به آنها اشاره شده بود، يا يهود بنى نضير، و يا هر دو.
نظير همين معنى، در آيه ٦٧ «توبه» در مورد خصوص منافقان آمده است، آنجا كه مىفرمايد: الْمُنافِقُونَ وَ الْمُنافِقاتُ بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمُنْكَرِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمَعْرُوفِ وَ يَقْبِضُونَ أَيْدِيَهُمْ نَسُوا اللَّهَ فَنَسِيَهُمْ إِنَّ الْمُنافِقِينَ هُمُ الْفاسِقُونَ: «مردان و زنان منافق همه از يك گروهند، آنها امر به منكر، و نهى از معروف مىكنند، و دستها را از انفاق و بخشش مىبندند، خدا را فراموش كردند، خدا نيز آنها را (از رحمتش) فراموش كرده، منافقان قطعاً فاسقند».
با اين تفاوت كه در آنجا فراموش كردن خدا، سبب قطع رحمت او ذكر شده، و در اينجا سبب خودفراموشى، كه هر دو به يك نقطه منتهى مىشود (دقت كنيد).
***