تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٥٩
حركت به سوى مقصدى، با يكديگر مشورت مىكردند، مىگفتند: فضيل، و دارودسته او در راهند، اگر برويم راه را بر ما مىبندند و ثروت ما را به غارت خواهند برد! فضيل، تكانى خورد، و خود را سخت ملامت كرد، گفت: چه بد مردى هستم! اين چه شقاوت است كه به من رو آورده؟ در دل شب به قصد گناه از خانه بيرون آمدهام، و قومى مسلمان از بيم من، به كنج اين خرابه گريختهاند!
روى به سوى آسمان كرد، و با دلى توبهكار، اين سخنان را بر زبان جارى ساخت: اللَّهُمَّ إِنِّى تُبْتُ إِلَيْكَ وَ جَعَلْتُ تَوبَتِى إِلَيْكَ جِوارَ بَيْتِكَ الْحَرامِ ...!:
«خداوندا من به سوى تو بازگشتم، و توبه خود را اين قرار مىدهم كه پيوسته در جوار خانه تو باشم، خدايا از بدكارى خود در رنجم، و از ناكسى در فغانم، درد مرا درمان كن، اى درمانكننده همه دردها! و اى پاك و منزه از همه عيبها! اى بىنياز از خدمت من! و اى بىنقصان از خيانت من! مرا به رحمتت ببخشاى، و مرا كه اسير بند هواى خويشم از اين بند رهائى بخش»!
خداوند دعاى او را مستجاب كرد، و به او عنايتها فرمود، و از آنجا بازگشت و به سوى «مكّه» آمد، سالها در آنجا مجاور بود و از جمله اولياء گشت!
گداى كوى تو از هشت خلد، مستغنى است اسير عشق تو، از هر دو كون، آزاد است! «١»
بعضى از مفسران نقل كردهاند: يكى از رجال معروف «بصره» مىگويد: من از راهى مىگذشتم، ناگهان صيحهاى شنيدم به دنبال آن رفتم مردى را مشاهده كردم بيهوش بر زمين افتاده بود، گفتم: اين چيست؟ گفتند: مردى است بيداردل، آيهاى از قرآن را شنيد و مدهوش شد، گفتم: كدام آيه؟ گفتند: «أَ لَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ