تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٥٨
تكان خوردند كه در يك لحظه، با تمام گناهان خود وداع گفتند، و حتى بعضاً در صف زاهدان و عابدان قرار گرفتند، از جمله سرگذشت معروف «فضيل بن عياض» است.
«فضيل» كه در كتب رجال، به عنوان يكى از راويان موثق، از امام صادق عليه السلام و از زهاد معروف، معرفى شده و در پايان عمر، در جوار «كعبه» مىزيست و همانجا در «روز عاشورا» بدرود حيات گفت، در آغاز كار، راهزن خطرناكى بود كه همه مردم از او وحشت داشتند.
از نزديكى يك آبادى مىگذشت، دختركى را ديد و نسبت به او علاقهمند شد، عشق سوزان دخترك «فضيل» را وادار كرد كه شب هنگام از ديوار خانه او بالا رود، و تصميم داشت به هر قيمتى شده به وصال او نائل گردد، در اين هنگام بود كه در يكى از خانههاى اطراف، شخص بيدار دلى مشغول تلاوت قرآن بود و به همين آيه رسيده بود: «أَ لَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللَّهِ ...» اين آيه همچون تيرى بر قلب آلوده «فضيل» نشست، درد و سوزى در درون دل احساس كرد، تكان عجيبى خورد، اندكى در فكر رفت، اين كيست كه سخن مىگويد؟ و به چه كسى اين پيام را مىدهد؟ به من مىگويد: اى فضيل! «آيا وقت آن نرسيده است كه بيدار شوى؟ از اين راه خطا برگردى؟ از اين آلودگى خود را بشوئى؟ و دست به دامن توبه زنى؟! ناگهان صداى «فضيل» بلند شد، و پيوسته مىگفت: بَلى وَ اللَّهِ قَدْ آنَ، بَلى وَ اللَّهِ قَدْ آنَ!: به خدا سوگند وقت آن رسيده است، به خدا سوگند وقت آن رسيده است»!
او تصميم نهائى خودش را گرفته بود، و با يك جهش برقآسا، از صف اشقيا بيرون پريد، و در صفوف سُعدا جاى گرفت، به عقب برگشت، از ديوار بام فرود آمد، و به خرابهاى وارد شد كه جمعى از كاروانيان آنجا بودند، و براى