تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣١٢
يك جمعيت باشم، قطعاً آخرين نفر نخواهم بود، اگر ظاهر باشم، پنهان نيستم، و اگر پنهان باشم، ظاهر نخواهم بود، همه اينها به خاطر آن است كه وجود ما محدود است، و يك وجود محدود جز اين نمىتواند باشد، اما هنگامى كه سخن به صفات خدا مىرسد، اوصاف، دگرگون مىشوند، و تغيير شكل مىدهند، در آنجا ظاهر و باطن با هم جمع مىشود، و همچنين آغاز و انجام، و با توجه به لايتناهى بودن ذات مقدسش، جاى تعجب نيست.
در احاديثى كه از شخص پيغمبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله و ائمه اهل بيت عليهم السلام در اين زمينه رسيده، توضيحات جالبى ديده مىشود، كه به تفسير اين آيات پر محتوا كمك مىكند.
از جمله حديثى در «صحيح مسلم» آمده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اللَّهُمَّ أَنْتَ الأَوَّلُ فَلَيْسَ قَبْلَكَ شَىْءٌ وَ أَنْتَ الآخِرُ فَلَيْسَ بَعْدَكَ شَىْءٌ وَ أَنْتَ الظَّاهِرُ فَلَيْسَ فَوْقَكَ شَىءٌ وَ أَنْتَ الْبَاطِنُ فَلَيْسَ دُونَكَ شَىْءٌ: «خداوندا! تو اولى هستى كه قبل از تو چيزى نبوده، و آخرى هستى كه بعد از تو چيزى نمىباشد، آنچنان ظاهر و غالبى كه برتر از تو وجود ندارد، و آنچنان باطن و پنهانى كه ماوراى تو چيزى تصور نمىشود». «١»
امير مؤمنان على عليه السلام مىفرمايد: لَيْسَ لأَوَّلِيَّتِهِ ابْتِدَاءٌ وَ لا لأَزَلِيَّتِهِ انْقِضَاءٌ هُوَ الأَوَّلُ وَ لَمْيَزَلْ وَ الْبَاقِي بِلا أَجَلٍ ... الظَّاهِرُ لايُقَالُ مِمَّ؟ وَ الْبَاطِنُ لايُقَالُ فِيمَ؟:
«براى اوليت او، آغازى نبوده است، و براى ازليت او پايانى نخواهد بود، نخستينى است، كه همواره بوده، و جاويدى است كه سرآمدى ندارد، آشكارى است كه دربارهاش نتوان گفت: از چه چيز پيدا شده؟ و پنهانى است كه نتوان گفت در كجاست»؟. «٢»