تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٩٠
بودند، نگاه كرد گفت: يا مَنْ لايَزُولُ مُلْكُهُ إِرْحَمْ مَنْ قَدْ زالَ مُلْكُهُ: «اى خدائى كه هرگز حكومتت زوال نمىپذيرد، به كسى رحم كن كه حكومتش رو به زوال است»، بعد او را به بسترش آوردند، كسى را كنار او نشاندند كه، شهادتين بر زبانش بگذارد، و چون گوشش سنگين شده بود، آن مرد صدايش را بلند كرد، «ابن ماسويه» گفت: فرياد نزن، به خدا سوگند او در اين لحظه فرقى بين «خدا» و «مانى» نمىگذارد!.
«مأمون» چشمش را باز كرد، چنان حدقهها از هم باز و سرخ شده بود كه سابقه نداشت، مىخواست با دستش بر «ابن ماسويه» بكوبد، اما نتوانست، مىخواست سخن تندى بگويد، اما قدرت نداشت، در همان ساعت جان سپرد. «١» ممكن است بيمارى او سابقه قبلى داشته، و يا به گفته بعضى از مورخان، هر كسى از آب آن چشمه مىنوشيد بيمار مىشد، و يا ماهى، نوعى ترشّحات مسموم داشته، هر چه بود، حكومت و قدرتى با آن عظمت، در لحظاتى چند فرو ريخت، و قهرمان ميدانهاى بزرگ نبرد، در برابر مرگ زانو زد.
هيچ كس در آن لحظه توانائى نداشت قدمى براى او بردارد، يا لااقل او را به منزل اصليش برساند، و تاريخ از اين داستانهاى عبرتانگيز بسيار به خاطر دارد.
***
٢- آيا جان دادن تدريجى است؟
تعبير «جان به گلو رسيدن» كه در آيات فوق بود «فَلَوْلا إِذا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ» كنايه از واپسين لحظههاى زندگى است، و شايد منشأ آن اين است كه، غالب