تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٨٩
يكپارچه نقره بود، «مأمون» گفت: هر كس آن را بگيرد، شمشيرى به او جايزه مىدهم، بعضى از خدمتكاران پيشدستى كردند، و آن را گرفتند، هنگامى كه نزديك مأمون آوردند ماهى تكانى خورد، از دست خدمتكار او بيرون پريد، مانند قطعه سنگى در آب افتاد و مختصر آبى بر سينه، گلو و شانههاى مأمون پاشيد، به طورى كه لباسش تر شد، خدمتكار بار ديگر پائين رفت، و ماهى را گرفت، و در مقابل مأمون در دستمالى گذارد، در حالى كه تكان مىخورد، مأمون گفت: الآن بايد آن را سرخ و آماده كنيد.
اما ناگهان، لرزهاى بر اندام او افتاد به طورى كه قادر بر حركت نبود، او را با لحافهاى متعدد پوشاندند، اما باز مىلرزيد، و فرياد مىكشيد: «سرما، سرما»! براى او آتش افروختند، باز فريادش از سرما بلند بود، ماهى را سرخ كرده براى او آوردند، اما او حتى قادر نبود از آن بچشد، هنگامى كه حالش سختتر شد، از «بختيشوع» و «ابن ماسويه» (كه هر دو از اطباء دربار مأمون بودند) درخواست كمك كرد، در حالى كه در سكرات مرگ بود، «بختيشوع» يك دست او را گرفت و «ابن ماسويه» دست ديگرش را، ديدند نبض او كاملًا از اعتدال خارج شده، و خبر از فنا، نابودى و از هم پاشيدگى نظام جسمانى او مىدهد، در اين حال، عرق مخصوصى از بدن او تراوش مىكرد كه لزج و چسبنده مانند روغن بود! و اين دو طبيب در حال او فرو ماندند و اعتراف كردند: چنين چيزى را در كتب طبى، هرگز نخواندهاند، ولى هر چه هست دليل بر نزديك شدن مرگ او است.
حال «مأمون» سختتر شد، گفت: مرا به نقطه بلندى ببريد كه مشرف بر لشكرم باشد، تا وضع آنها را بررسى كنم، در اين هنگام شب فرا رسيد، هنگامى كه از آن نقطه، به خيمهها و لشكر خود و آتشهاى بسيار زيادى كه برافروخته