تفسير هدايت - المدرسي، السيد محمد تقي - الصفحة ٣٠٤ - صلح حديبية
به آن ملتزم شد تا از دوره فترت صلح ميان او و ايشان براى سازمان دادن به حركت خويش و آماده ساختن آن براى مواجهه با اوضاع و احوال متغير گوناگون پس از آن استفاده كند، و به همين سبب از پذيرفتن هر كار يا قرارى كه به افروخته شدن آتش جنگ بينجامد خوددارى مىكرد، چه سبب از دست رفتن دستاوردهاى حاصل شده در زمان صلح مىشد، و چون قريش شنيدند كه مردى به نام أبو بصير به پيغمبر (ص) ملحق شده است، دو مرد را براى مطالبه او فرستادند، پس آنان به رسول اللَّه (ص) گفتند
پيمانى كه با ما بستى؟ پس ابو بصير را به آن دو مرد سپرد، و چون از مدينه خارج شدند و به ذو الحليفه رسيدند، پياده شدند و به خوردن خرمايى كه با خود داشتند پرداختند، و ابو بصير به يكى از آن دو گفت: شمشير خوبى دارى، و او آن را از غلاف بيرون كشيد و گفت: آرى، خوب است و آن را بارها آزمودهام، و ابو بصير به او گفت كه: آيا ممكن است كه آن را به من بدهى تا به آن نگاه كنم؟ و چون شمشير را در اختيارش قرار داد، چندان با آن بر او كوفت تا بر جاى سرد شد، و ديگرى گريخت تا به مدينه در آمد و دوان دوان به مسجد رفت، و چون رسول اللَّه (ص) او را ديد گفت: «او گرفتار ترسى شده است» و چون سخن پيامبر (ص) تمام شد، آن مرد گفت: به خدا سوگند كه دوست مرا كشت و مرا نيز خواهد كشت، و گفت (راوى): پس ابو بصير آمد و گفت: يا نبىّ اللَّه! تو به عهد خود وفا كردى و مرا به ايشان تسليم كردى، و سپس خدا مرا از دست ايشان خلاص كرد، پس پيامبر (ص) گفت: «واى بر امتى كه آتش جنگ را روشن كند»، و چون ابو بصير اين را شنيد دانست كه او را تسليم به ايشان خواهد كرد، پس از مدينه بيرون رفت تا به كنار دريا رسيد، و ابو جندل بن سهيل نيز از قريش گريخت و به ابو بصير ملحق شد و رفته رفته شماره اين فراريان افزايش يافت و گروهى بر گرد ابو بصير جمع آمدند و او گفت: به خداى سوگند كه اگر بشنوند قافلهاى از قريش روانه شام شده است، راه را بر آن خواهند بست و ايشان را خواهند كشت و اموالشان را به تصرف خود در خواهند آورد، پس قريش كسى را به نزد رسول اللَّه (ص) فرستادند و