جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢١٢ - غزل ١٤٥ بوى خوش تو هر كه ز باد صبا شنيد
|
نظرى كرد كه بيند به جهان صورت خويش |
خيمه در آب و گلِ مزرعه آدم زد |
|
|
ديگران قرعه قسمت همه بر عيش زدند |
دلم غم ديده ما بود كه هم بر غم زد[١] |
|
و در جايى ديگر مى گويد:
|
آسمان، بارِ امانت نتوانست كشيد |
قرعه فال، به نام منِ ديوانه زدند |
|
|
نقطه عشق، دلِ گوشه نشينان خون كرد |
همچو آن خال كه بر عارضِ جانانه زدند[٢] |
|
خلاصه بخواهد با اين بيان بگويد: حال كه ما را در ازل مفتخر به اين نعمت عظمى نموده اى در اين جهانمان نيز محروم از مشاهده خويش منما تا باز بوى خوشت را استشمام نماييم.
|
ساقى! بيا كه عشق ندا مى كند بلند: |
آن كس كه گفت قصّه ما، هم زما شنيد |
|
ممكن است با اين بيان بخواهد بگويد: هيچ كس را قدرت بر اينكه عشق و محبّت به محبوب حقيقى را اختيار كند نمى باشد مگر اينكه او محبّتش را شامل حال بندهاش نمايد و پس از اين وى به حضرتش عشق ورزد؛ كه: «يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ.»[٣]: (خدا آنها را دوست دارد و [در نتيجه] آنان خدا را دوست دارند.) ساقى و استاد اگر محبّت ما شامل حالش نشده باشد، نمىتواند سخن عشق ما گويد: به گفته خواجه در جايى:
|
بلبل از فيضِ گل آموخت سخن، ورنه نبود |
اين همه قول و غزل تعبيه در منقارش[٤] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٨٠، ص ١٥٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٤، ص ١٥١.
[٣] - مائده: ٥٤.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٤٣، ص ٢٦١.