جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٨١ - غزل ١٧٨ دى پير مى فروش كه ذكرش به خير باد!
|
عشقت به دستِ طوفان خواهد سپرداى جان! |
چون برق از اين كشاكش پنداشتى كه رستى[١] |
|
و بگويد:
|
آن روز عشق ساغرِ مى خرمنم بسوخت |
كآتش ز عكسِ عارضِ ساقى در آن گرفت |
|
|
بر برگِ گل ز خونِ شقايق نوشتهاند |
كآن كس كه پخته شد مىِ چون ارغوان گرفت[٢] |
|
و باز فرمودم:
|
پُر كن ز باده جام و دمادم به گوشِ هوش |
بشنو از او حكايتِ جمشيد و كى قباد |
|
اى سالك عاشق! بكوش تا در اين دنيا كه سراى تجارت است، از باده تجلّيات و ذكر و محبّت حضرت دوست بهرهمند گردى، و از گذشتگان كه تهيدست از اين جهان رفتند پند بياموزى؛ زيرا جز عشق و انس به او چيز ديگرى در دو عالَم دستگيرىات نكرده و به مقامات عالىات رهنمون نخواهد شد. در جايى چون خود به اين نصيحت استاد پى برده مى گويد:
|
مىده كه هر كه آخرِ كار جهان بديد |
از غم سبك بر آمد و رطلِ گران گرفت |
|
|
فرصت نگر كه فتنه چو در عالم اوفتاد |
عارف به جامِ مِىْ زد و از غم كران گرفت[٣] |
|
و نيز مى گويد:
|
چاك خواهم زدن اين دلقِ ريايى چه كنم |
روح را صحبتِ نا جنس، عذابى است اليم |
|
|
تا مگر جرعه فشاند لبِ جانان بر من |
سالها ز آن شدهام بر دَرِ ميخانه مقيم |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٣٨، ص ٣٨٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٦٧، ص ٨٢.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٦٧، ص ٨٣.