جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٧٥ - غزل ١٢٨ آن كيست كز روى كرم، با من وفادارى كند؟
غزل ١٢٨ [: آن كيست كز روى كرم، با من وفادارى كند؟ ...]
|
آن كيست كز روى كرم، با من وفادارى كند؟ |
بر جاى بد كارى چو من، يك دم نكوكارى كند؟ |
|
|
اوّل به بانگ ناى و نى، گويد به من پيغامِ وى |
وآنگه به يك پيمانه مى، با من هوادارى كند |
|
|
دلبر كه جان فرسود از او، كام دلم نگشود از او |
نوميد نتوان بود از او، باشد كه دلدارى كند |
|
|
گفتم: گره نگشودهام، ز آن طُرّه تا من بودهام |
گفتا: منش فرمودهام، تا با تو طرّارى كند |
|
|
پشمينه پوشِ تند خو، كز عشق نشنيده است بو |
از مستىاش رمزى بگو، تا تركِ هشيارى كند |
|
|
چون من گدايى بىنشان، مشكل شود يار فلان |
سلطان كجا عيش نهان، با رندِ بازارى كند؟ |
|
|
ز آن طرّه پر پيچ و خم، سهل است اگر بينم ستم |
از بند و زنجيرش چه غم، آن كس كه عيّارى كند؟ |
|
|
شد لشگر غم بىعدد، از بخت مى خواهم مدد |
تا فخر دين عبد الصّمد، باشد كه غمخوارى كند |
|
|
با چشم پر نيرنگ او، حافظ! مكن آهنگ او |
كآن طُرّه شبرنگِ او، بسيار مكارى كند |
|