جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٨١ - غزل ١٤١ بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانى داد
|
تنش درست و دلش شاد باد و خاطر خوش |
كه دست دادش، يارىّ ناتوانى داد |
|
الهى كه استاد و راهنمايى را كه مرا به فطرت و توحيد و قرب الهى هدايت فرمود، خداوند بدنش را سالم و دلش را خوش و خاطرش را شاد گرداند! در جايى نيز مى گويد:
|
بنده پير خراباتم كه لطفش دائم است |
ور نه لطفِ شيخ و زاهد، گاه هست و گاه نيست[١] |
|
در جايى ديگر چنين مى گويد:
|
كيميايى است عجب بندگى پيرِ مغان |
خاكِ او گشتم و چندين درجاتم دادند |
|
|
همّت پير مغان و نَفَسِ رندان بود |
كه ز بندِ غمِ ايّام نجاتم دادند[٢] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
ساقيا! عمر دراز و قدحت پر مِىْ باد |
كه به سعىِ توام اندوهِ خمار آخر شد[٣] |
|
|
گذشت بر منِ مسكين و با رقيبان گفت |
دريغ عاشق مسكينِ من چه جانى داد |
|
حضرت دوست مرا كشت و به فنايم دست زد و بر جنازهام بگذشت و با رقيبان و كسانى كه نمى توانستند عشق و كشته شدن مرا در پيشگاه او ببينند، گفت: ببينيد كه عاشق مسكين من چگونه در برابرم جان سپرد و از خود بيرون شد و به سخن شما گوش فرا نداد.
آرى، محبوبا! مرا به اين كشته شدن افتخار است. و به گفته خواجه در جايى:
|
آن كه پامال جفا كرد چو خاكِ راهم |
خاك مى بوسم و عذرِ قدمش مى خواهم |
|
[١]. ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٥، ص ٦١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٣، ص ١٥٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٠٢، ص ١٧٠.