جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٥٠ - غزل ١٣٧ بعد از اين دست من و دامن آن سرو بلند
و بگويد:
|
من خاكى كه از اين در نتوانم بر خاست |
از كجا بوسه زنم بر لب آن قصر بلند |
|
محبوبا! حال كه در اثر بستگى تمام به جهان خاكى، رها كردن تعلّقات آن برايم ممكن نيست، چگونه مى توانم به عالم اصلى خود توجّه نمايم و بر آن قصر و مقام رفيع و حقيقت خويش آشنايى حاصل كنم. ناچار اگر عنايت خويش را شامل حالم نكنى امكان ندارد بتوانم از ديدارت بهرهمند گردم. بخواهد بگويد:
١٠٣٥
«الهى! فَلا تُخْلِنا مِنْ حِمايَتكَ، وَلا تُعِرنْا مِنْ رِعايَتِكَ، وَذُدْنا عَنْ مَوارِدِ الْهَلَكَةِ؛ فَانّا بِعَيْنِكَ، وَفى كَنَفِكَ، وَلَكَ.»
[١]: (معبودا! پس هرگز ما را بىپشتيبانى و سرپرستى خويش مگذار و از آبشخورهاى هلاكت دورمان دار كه ما در برابر چشم تو و در سايه تو و براى توايم.- بگويد:
|
گر من از باغ تو يك ميوه بچينم چه شود؟ |
پيش پايى به چراغ تو ببينم چه شود؟ |
|
|
يارب! اندر كَنَف سايه آن سروِ بلند |
گر من سوخته يك دم بنشينم چه شود |
|
|
آخراى خاتمِ جمشيد سليمان آثار |
گرفتد عكس تو بر لعل نگينم چه شود؟[٢] |
|
و بگويد:
|
مژده وصل تو كو؟ كز سَرِ جان برخيزم |
طايرِ قدسم و از دام جهان برخيزم |
|
|
يارب! از ابرِ هدايت برسان بارانى |
پيشتر زآنكه چو گردى ز ميان برخيزم[٣] |
|
|
جز به زلف تو ندارد دلِ عاشق ميلى |
آه از اين دل كه به صد بند نمى گيرد پند |
|
معشوقا! با آن كه مى دانم كه همه دورى و هجرانم از حضرتت را زلف و ظلمت كثرات عالم طبيعت سبب شده، از تو آزادى خود را از آن نمى خواهم؛ چرا كه.
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٥٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٣٢، ص ١٩١.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤٨، ص ٣٢٨.