جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٢٢ - غزل ١٧٢ در نظر بازى ما بىخبران حيرانند
مرا ندارند، كجا مى توانند توصيف او را بنمايند؛ كه: «سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ.»[١]: (پاك و منزّه است خدا از آنچه توصيفش مى كنند.) «وصف رخساره خورشيد ز خفاش مپرس».
بلكه آنان كه غرق در محبّت اويند مى توانند جمال او را توصيف كنند؛ كه: «إِلَّا عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ.»[٢]: (مگر توصيف بندگان مخلَص و به تمام وجود پاك خدا.) نظر به اينكه در تحيّر فرو رفته و خود را گم كردهاند، نيز نمى توانند از او خبر دهند «كه در اين آئينه صاحب نظران حيرانند» و چنانچه گفتارى دارند نيز گوشه اى از توصيف حضرتش را در حدّ بينش محدودشان نمودهاند، و به گفته خواجه در جايى:
|
بيانِ وصفِ تو گفتن نه حدّ امكان است |
چرا كه وصفِ تو بيرون ز حدّ اوصاف است[٣] |
|
لذا مى گويد:
|
گر شوند آگه از انديشه ما مغبچگان |
بعد از اين خرقه صوفى به گرو نستانند |
|
كنايه از اينكه: چنانچه سالكين مبتدى از شهودى كه صاحب نظران دارند آگاه شوند، به طريقه زهّادشان توجّهى نخواهد بود و به خرقه پشمينه و زهد خشك آنان ارزشى قائل نخواهند شد، و مى گويند:
|
كسى كه حُسنِ رخِ دوست در نظر دارد |
محقّق است كه او حاصلِ بصر دارد |
|
|
چو خامه بر خطِ فرمانِ او سرِ طاعت |
نهادهايم، مگر او به تيغ بردارد |
|
[١] - صافات: ١٥٩.
[٢] - صافات: ١٦٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧، ص ٧٦.