جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٧٣ - غزل ١٤٠ بيا كه رايت منصور پادشاه رسيد
|
عزيزِ مصر به رغمِ برادرانِ غيور |
ز قعرِ چاه بر آمد به اوجِ ماه رسيد |
|
كنايه از اينكه: اگرچه بد گويان و نادانان نمى خواستند ما در طريقه خود استوار بوده و به غرض اصلى خلقت پى ببريم و به سلطنت معنوى نايل شويم، ليكن بر خلاف افكار آنان به لطف و عنايت حضرت دوست، با آمدن شاه منصور مشكلات ظاهرى و باطنى ما بر طرف شد.
|
كجاست صوفىِ دجّالْ چشمِ مُلْحِدْ شكل |
بگو بسوز، كه مهدىّ دين پناه رسيد |
|
گويا شاه منصور، نامش «مهدى» بوده و يا خواجه به وى اين لقب را داده و زاهد پشمينه پوش را به «دجّال» نا م نهاده. بخواهد با بيان فوق بگويد: زاهدى كه ما را مىآزرد و در برابر اهل دل قد بر افراشته بود كجاست؟ اكنون نيز مى تواند آن گونه سخنها را با ما داشته باشد، خواجه پس از گفتار ششگانه فوق از روزگارِ پيش از آمدن شاه شجاع ياد كرده و مى گويد:
|
صبا! بگو كه چه ها بر سرم در اين غمِ عشق |
ز آتش دلِ سوزان و برقِ آه رسيد |
|
|
ز شوقِ روى تو جانا! بر اين اسيرِ فراق |
همان رسيد كز آتش، به برگ كاه رسيد |
|
اى نسيمهاى پيام آور دوست (انبياء و اولياء : و اساتيد) واى مقرّبان درگاهش! شما سوز درونى و آه و ناله مرا در غم عشق حضرت محبوب به پيشگاهش بازگو نماييد و به وى بگوييد كه: آتش دل و آه و ناله خواجه در غم عشق و فراقت او را به نابودى كشيده و شوق ديدارت در ايّام طولانى فراق، بدن عنصرى او را چون برگ كاه در آتش عشقت سوخته بخواهد با اين بيان تقاضاى ديدار حضرت معشوق را بنمايد و بگويد:
١١٦٥
«الهى! مَنِ الَّذى نَزَلَ بِكَ مُلْتَمِساً قِراكَ فَما قَرَيْتَهُ؟ وَمَنِ