جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٧٨ - غزل ١٦٦ دلبر برفت و دلشدگان را خبر نكرد
|
گريه شام و سحر، شكر كه ضايع نگشت |
قطره بارانِ ما، گوهرِ يكدانه شد[١] |
|
|
هركس كه ديد روى تو، بوسيد چشمِ من |
كارى كه كرد ديده من، بى بصر نكرد |
|
كنايه از اينكه: محبوبا! اگر در فراقت مى گريم بىسبب نيست چرا كه آنچه با ديده دلم مشاهده نموده بودم، محروميّت از آن را تنها فراق كشيدگان مى دانند و بر ديده گهر بارم ترحّم خواهند نمود، و خواهند گفت:
|
فريادِ حافظ اين همه آخر به هرزه نيست |
هم قصّه اى غريب وحديثى عجيب هست[٢] |
|
در جايى مى گويد:
|
در غمِ خويش چنان شيفته كردى بازم |
كز خيالِ تو به خود باز نمى پردازم |
|
|
هر كه از ناله شبگيرِ من آگاه شود |
هيچ شك نيست كه چون روز بداند رازم[٣] |
|
|
در حيرتم كه بَهْرِ چه شد همدمِ رقيب |
خرمُهره هيچكس چو قرينِ گُهر نكرد |
|
آرى، چه مصلحتى در اين امر نهفته شده كه گوهر وجود بشر را در اين عالم پر تلاطم، با وسوسههاى شيطان قرين كردهاند، مىتوان گفت نظر به آزمايش بشر از اين طريق داشته اند تا با مجاهدات، توجّه خود را از عالم خاكى (كه شيطان بدين وسيله بر او مسلّط گشته) بردارد، و به حقيقت خود نظر داشته باشد. خواجه نيز گويا مىخواهد اشاره به اين امر نمايد و از علّت آن آگاه شود تا چاره جويى براى خاتمه پيدا نمودن فراقش بنمايد، و وصال دايمى برايش حاصل شود.
چاره آن را از بيان محبوب بايد شنيد كه مى فرمايد: «هذا صِراطٌ عَلَيَّ مُسْتَقِيمٌ، إِنَ.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٠٣، ص ١٧٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٧١، ص ٨٥.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤١٠، ص ٣٠٣.