جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٢٢ - غزل ١٤٦ بر سر آنم كه گر ز دست بر آيد
اينكه آشكارا تو را در هر چيز نگريستم و تويى آشكار براى هر چيز.) محبوبا! اگر من همواره در طلب ديدار توام و نمى توانم توجّه به غير حضرتت را اختيار نمايم، عجب نيست، زيرا هنگامى كه عالم ازلى «وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟!»[١]: (و ايشان را بر خودشان گواه گرفت كه آيا من پروردگار شما نيستم؟!) و «بَلى، شَهِدْنا.»[٢]:
(بله، گواهى مى دهيم.) گفتنم و يا ديدار گذشتهام به ياد مى آيد، نمىتوانم چنان نباشم. نه من بلكه «هر كه به ميخانه رفت، بى خبر آيد» و دنيا و تعلّقاتش را ناديده خواهد گرفت و توجّه به ظاهر آنها نخواهد داشت، كه: «قُلْ: مَتاعُ الدُّنْيا قَلِيلٌ.»[٣]: (بگو: كاميابى دنيا اندك است.).
بخواهد بگويد:
|
مُرغِ دلم طايرى است قدسىِ عرش آشيان |
از قفسِ تن ملول سير شده از جهان |
|
|
از در اين خاكدان چون بپرد مُرغِ ما |
باز نشيمن كند بر سرِ آن آشيان |
|
|
عالمِ علوى بود جلوه گهِ مُرغ ما |
آبخور او بود گلشن باغ جنان |
|
|
چون دم وحدت زنى حافظ شوريده حال! |
خامه توحيد كش بر ورق انس و جان[٤] |
|
[١] ( ١، ٢) اعراف: ١٧٢.
[٢] ( ١، ٢) اعراف: ١٧٢.
[٣] - نساء: ٧٧.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٨٢، ص ٣٥٠.