جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٣٠ - غزل ١٧٣ دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
غزل ١٧٣ [: دوش وقتِ سحر از غصّه نجاتم دادند ...]
|
دوش وقتِ سحر از غصّه نجاتم دادند |
واندر آن ظلمتِ شب، آبِ حياتم دادند |
|
|
بى خود از شعشعه پرتوِ ذاتم كردند |
باده از جامِ تجلّىِ صفاتم دادند |
|
|
چه مبارك سحرى بود و چه فرخنده شبى! |
آن شب قدر، كه اين تازه براتم دادند |
|
|
چون من از عشقِ رُخَش بىخود وحيران گشتم |
خبر از واقعه لات و مَناتم دادند |
|
|
من اگر كامروا گشتم و خوشدل، چه عجب؟ |
مستحق بودم و اينها به زكاتم دادند |
|
|
بعد از اين روى من و آينه حُسنِ نگار |
كه در آنجا خبر از جلوه ذاتم دادند |
|
|
اين همه شهد و شكر كز نِى كِلكم ريزد |
اجر صبرى است كز آن شاخِ نباتم دادند |
|
|
هاتف آن روز به من مژده اين دولت داد |
كه بر آن جور و جفا صبر و ثباتم دادند |
|
|
كيميايى است عجب بندگىِ پيرِ مغان |
خاكِ او گشتم و چندين درجاتم دادند |
|
|
به حياتِ ابد آن روز رسانيد مرا |
خطّ آزادگى از حُسنِ مماتم دادند |
|
|
عاشق آن دم كه به دامِ سرِ زلفِ تو فتاد |
گفت: كز بندِ غم و غصّه نجاتم دادند |
|
|
همّتِ پيرِ مغان و نَفَسِ رندان بود |
كه ز بندِ غمِ ايّام نجاتم دادند |
|
|
شكّرِ شكر به شكرانه بيفشان حافظ! |
كه نگارِ خوشِ شيرين حركاتم دادند |
|