جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٠٢ - غزل ١٤٤ به كوى ميكده يارب! سحر چه مشغله بود
|
نه من بر آن گلِ عارض غزل سرايم و بس |
كه عندليبِ تو از هر طرف هَزارانند[١] |
|
و نيز:
|
اين شرحِ بىنهايت كز حُسن يار گفتند |
حرفى است از هزاران كاندر عبارت آمد |
|
|
امروز جاى هركس پيدا شود ز خوبان |
كان ماهِ مجلس آرا اندر صدارت آمد |
|
|
از چشمِ شوخش اى دل! ايمانِ خود نگهدار |
كآن جادوىِ كمانكش بر عزمِ غارت آمد[٢] |
|
|
بگفتمش: به لبم بوسه اى حوالت كن |
به خنده گفت: كى ات با من اين معامله بود |
|
هنگامى كه به مشاهده حضرت محبوب نايل گشتم، خواستم از جمال حيات بخش او بهره تمامى گرفته باشم از حضرتش تقاضاى آن نمودم و گفتم:
|
بر نيامد از تمنّاى لبت كامم هنوز |
بر اميدِ جامِ لعلت دُردى آشامم هنوز |
|
|
ساقيا! يك جرعه ده زان آبِ آتش گون كه من |
در ميان پختگانِ عشقِ او خامم هنوز[٣] |
|
خنديد و گفت: تاكنون كى چنين معامله اى را با من داشتهاى، تا به بود خود توجّه دارى، نمىتوانى از من كمال بهره را داشته باشى. در جايى مى گويد:
|
حجابِ چهره جان مى شود غبار تنم |
خوشا دمى كه از اين چهره پرده بر فكنم |
|
|
چگونه طَوْف كنم در فضاى عالمِ قدس |
چو در سراچه تركيبِ تختهْ بندِ تنم |
|
|
بيا و هستىِ حافظ ز پيش او بردار |
كه با وجودِ تو كسى نشنود ز من كه منم[٤] |
|
|
ز اخترم نظرِ سَعد در ره است، كه دوش |
ميانِ ماه و رخِ يارِ من مقابله بود |
|
سحرگاهان شبى كه حضرت دوست برايم تجلّى نمود، ماه آسمان نيز جلوهگرى.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢٦، ص ١٨٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٨٩، ص ١٦٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٠٨، ص ٢٣٩.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠١، ص ٢٩٧.