جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤١٤ - غزل ١٧١ دانى كه چنگ و عودچه تقرير مى كنند؟
وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً، فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها، لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ.»[١]: (پس استوار و مستقيم، روى و تمام وجود خويش را به سوى دين نما، همان سرشت خدايى كه مردم را بر آن آفريد، هيچ دگرگون شدنى براى آفرينش خدا نيست.) گوش فرا مدهيد. ولى نمىدانند امر عشق جانان و توجّه به او اختيارى نيست، حضرتش آن را با فطرتشان آميخته و عجين فرموده و عذر بد خواهان را خواسته كه در ذيل آيه فوق مى فرمايد:
«وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ.»[٢]: (ولى اكثر مردم نمى دانند.) در جايى به زهّاد خطاب كرده و مى گويد:
|
چه ملامت بُوَد آن را كه چو ما باده خورد |
اين نه عيب است بَرِ عاشقِ رند و نه خطاست |
|
|
چه بُوَدگر من و تو چند قدح باده خوريم |
باده از خون رَزان است، نه از خون شماست |
|
|
اين نه عيب است كز اين عيب خَلَل خواهد بود |
ور بُوَد عيب، چه شد؟ مردمِ بىعيب كجاست؟[٣] |
|
|
تشويشِ وقتِ پيرِ مغان مى دهند باز |
اين سالكان نگر كه چه با پير مى كنند! |
|
با آنكه استاد و مرشد عشقِ طريق ما با بىاعتنايى به گفتار بدگويان بسر مى برد و به خود مشغول است و:
١٢٣١
«لى مَعَ اللّهِ وَقْتٌ.»
[٤]: (مرا با خداوند وقتى است.) مىگويد؛ ولى سالكان طريق در اثر آشفتگى زمان و سخنان بدگويان نمى گذارند او به حال خود باشد، نگرانى خود را نزد وى مى برند و وقت او را مشوّش مى دارند. ببينيد.
[١] - روم: ٣٠.
[٢] - روم: ٣٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٥، ص ٥٤.
[٤] - بحار الانوار، ج ١٨، ص ٣٦٠.