جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٩٤ - غزل ١٤٣ بريد باد صبا دوشم آگهى آورد
ديدار و يا وصالِ «وَ سَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَراباً طَهُوراً.»[١]: (و پروردگارشان شراب و نوشيدنى بس پاك كننده اى نوشانيد.) را در اين عالم ارزانىات مى دارد. در نتيجه بخواهد خبر از باده نوشيدن خود دهد و بگويد:
|
دوش آگهى ز يار سفر كرده داد باد |
من نيز دل به باد دهم هرچه باد باد |
|
|
از دست رفته بود وجودِ ضعيفِ من |
صبحم به بوى وصلِ تو جان باز داد باد |
|
|
تاريخِ عيش ما شب ديدارِ دوست بود |
عهدِ شباب و صحبتِ احباب ياد باد[٢] |
|
|
به خيرِ خاطر ما كوش، كاين كلاه نمد |
بسى شكست كه بر افسر شَهى آورد |
|
اين بيت سخنى است عاشقانه. خطاب با محبوب كرده و مى گويد: محبوبا! خاطر ما گدايان درگاهت را محترم شمار و به شراب مشاهده خود مستمان نما تا ببينى كه چگونه كلاه فقر ما تاج پادشاهان و يا خود بينى ما را مى شكند. در واقع با اين بيان تقاضاى نفحات و ديدارهاى پى در پى را نموده، بخواهد بگويد:
|
بِفِكَن بر صفِ رندان نظرى بهترى از اين |
بر درِ ميكده ميكن گذرى بهتر از اين |
|
|
در حقِ من لبت آن لطف كه مى فرمايد |
گرچه خوب است، وليكن قدرى بهتر از اين[٣] |
|
و ممكن است روى سخن خواجه با بدگويان و زهّاد باشد بخواهد بگويد: اى آنان كه در پى آزار ماييد به خود ترحّم كنيد و ميازاريدمان، كه كلاه نمدين ما تاج پادشاهان را كه به آنان دل داده ايد مى شكند و بساط آنها را بر باد مى دهد. به گفته خواجه در جايى ديگر:.
[١] - انسان: ٢١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٨٢، ص ١٥٥.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٨٥، ص ٣٥١.