جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٥٨ - غزل ١٧٥ دل من به دور رويت، ز چمن فراغ دارد
|
جز دلم كو ز ازل تا به ابد عاشقِ اوست |
جاودان كس نشنيدم كه دراين كار بماند[١] |
|
و مى گويد:
|
شبِ تيره چون سر آرم رَهِ پيچ پيچ زلفت |
مگر آنكه شمعِ رويت، به رَهام چراغ دارد |
|
محبوبا! ظلمت و پيچيدگى كثرات همواره مرا از تو دور مى سازد و لذا نمى توانم هموارهات با آنها مشاهده نمايم. چراغ روى خود را راهگشاى شبِ تيره من قرار ده.
بخواهد بگويد:
١٣٤٣
«الهى! امَرْتَ بِالرُّجُوعِ الَى الآثارِ، فَارْجِعْنى الَيْكَ بِكِسْوَةِ الأَنْوارِ وَهِدايَةِ الإسْتِبْصارِ، حَتّى ارْجِعَ الَيْكَ مِنْها كَما دَخَلْتُ الَيْكَ مِنْها، مَصونَ السّرّ عَنِ النَّظَرِ الَيْها وَمَرْفوعَ الْهِمَّةِ عَنِ الإِعْتِمادِ عَلَيْها، إنَّكَ عَلى كُلّ شَىْءٍ قَديرٌ.»
[٢]: (بار الها! [پس از آنكه مرا به مشاهده انوارت مفتخر نمودى، باز] امر فرمودى تا به سوى آثار و مظاهرت بازگشت نموده [و به آنها توجّه داشته باشم]، پس مرا همراه با پوششى از [مشاهده] انوار خود، و هدايتى كه بصيرت و روشنايى دلم بدان حاصل شده باشد، به سوى خويش باز گردان، تا همان گونه كه از طريق آثار و مظاهر به تو راه يافتم، باز از اين راه به تو باز گردم، در حالى كه باطنم از نظر و توجّه [استقلالى] به مظاهر مصون و محفوظ، و همّت و انديشهام از تكيه نمودن و بستگى به آنها برتر باشد، براستى كه تو بر هر كارى توانايى.- بگويد:
|
دارم از زلفِ سياهت گله چندان كه مپرس |
كه چنان زو شدهام بىسر و سامان كه مپرس |
|
|
كس به امّيدِ وفا، تركِ دل و دين مكناد! |
كه چنانم من از اين كرده پشيمان كه مپرس |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٣، ص ٢١٠.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.