جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٧٤ - غزل ١٧٧ ديرى است كه دلدار پيامى نفرستاد
|
بنويس ز روى مهربانى |
بر حافظِ دل فكار كاغذ[١] |
|
|
سوىِ منِ وَحْشى صفتِ عقل رميده |
آهو روشى، كبك خرامى نفرستاد |
|
حضرت استاد به منى كه در راه معشوق، عشق جانان را برگزيدهام و عقل خود را از دست داده و صفت وحشيان بيابان را به خود گرفته و هيچ گونه آرامشى ندارم، رفيق راهى نفرستاد تا به او انس و آرامشى بگيرم، و يا نامه اى نفرستاد تا با راهنمايىاش سريعتر به مقصود خويش دست يابم و آرامش خاطر پيدا كنم؛ زيرا:
|
كُنجِ عزلت كه طلسماتِ عجائب دارد |
فتحِ آن در نظرِ همّتِ درويشان است |
|
|
آنچه زر مى شود از پرتوِ آن قلبِ سياه |
كيميايى است كه در صحبتِ درويشان است[٢] |
|
|
دانست كه خواهد شدنم مرغِ دل از دست |
وز آن خطِ چون سلسله دامى نفرستاد |
|
با وجود آنكه استاد مى دانست مرغ دلم براى ديدار حضرت محبوب وحشى صفت گشته و آرامشى ندارد، سخنى از او با دست خط خود براى تسلّى خاطرم نفرستاد تا مرغ دلم را آرام و قرارى حاصل شود. با اين بيان بخواهد بگويد:
|
تو دستگير شواى خضرِ پى خجسته! كه من |
پياده مى روم و همرهان سوارانند[٣] |
|
و بگويد:
|
شكرِ آن را كه تو در عشرتى اى مرغِ چمن |
به اسيرانِ قفس مژده گلزار بيار |
|
|
كامِ جان تلخ شد از صبر كه كردم بىدوست |
خنده اى زآن لبِ شيرينِ شكر بار بيار[٤] |
|
و بگويد:.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨٧، ص ٢٢٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٧، ص ٥٥.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢٦، ص ١٨٧.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٢، ص ٢٢٩.