جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٨٩ - غزل ١٢٩ اى پسته تو خنده زده بر حديث قند!
|
مردمِ چشمم به خوناب جگر غرقند از آنك |
چشمه مهرِ رُخش در سينه نالان ماست |
|
|
آبِ حيوان قطره اى ز آن لعل همچون شكّر است |
قرصِ خور عكسى ز روى آن مَهِ تابان ماست |
|
|
هر دلى را اطلاعى نيست بر اسرارِ عشق |
محرم اين سرّ معنىدار، عِلْوى جان ماست[١] |
|
در آغاز شرح بر غزليّات خواجه تفألّى به ديوان او زدم. بيت فوق «ز آشفتگى ...» آمد. حقيقت امر نيز چنين است، چرا كه عاشق دلباخته و به كمال نايل گشتهاى مىخواهد تا كلمات او را بفهمد و شرح حال و ماجراى عشق وى را بيان كند. پس از اينكه به شرح اين غزل رسيدم، باز تفأّل ديگرى زدم كه آيا خواجه از اين شرح خشنود مى باشد يا خير؟ بيت ذيل آمد كه:
|
خوش آمد گل و زآن خوشتر نباشد |
كه در دستت بجز ساغر نباشد[٢] |
|
|
بازار شوق گرم شد، آن شمع رُخ كجاست |
تا جان خود بر آتشِ رويش كنم سپند |
|
محبوبا! حال كه بازار شوق و اشتياق به توام گرم شده و نهايت توجّه را دارم، شمع جمالت را بر افروز تا خواجه عاشقت جان خود را چون اسپند در پاى آتش جمالت افكند و بسوزد و خاكستر شود.
بخواهد بگويد:
١٠٩١
«إِلهى! وَاجْعَلْنى مِمَّنْ نادَيْتَهُ فَأَجابَكَ، وَلاحَظْتَهُ فَصَعِقَ لِجَلالِكَ. فَناجَيْتَهُ سِرّاً وَعَمِلَ لَكَ جَهْراً.»
[٣]: (بارالها! مرا از آنانى قرار ده كه ندايشان كردى و اجابتت نمودند، و به آنها نظر افكندى و در برابر جلال و عظمتت مدهوش گشتند، پس در باطن با آنها.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٨، ص ١٠٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٦٤، ص ١٤٤.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٧.