جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٥٧ - غزل ١٣٨ بتى دارم كه گرد گل ز سنبل سايبان دارد
|
چون تويى نرگس باغِ نظراى چشم و چراغ! |
سر چرا بر منِ دلخسته گران مى دارى |
|
|
تا صبا بر گل و بلبل ورقِ حسنِ تو خواند |
همه را شيفته و دل نگران مى دارى[١] |
|
و بگويد:
|
نِصاب حسن در حدّ كمال است |
زكاتم ده، كه مسكين و فقيرم[٢] |
|
و بگويد:
|
ز خوفِ هجرم ايمن كن اگر اميدِ آن دارى |
كه از چشمِ بد انديشان خدايت در امان دارد |
|
محبوبا! بيا و به شكرانه اينكه به تمامى كمال و جمال آراستهاى، از مشاهدهات محروم و مهجورم مساز تا از چشم زخم محفوظ بمانى. بخواهد بگويد:
|
در آ، كه در دلِ خسته، توان در آيد باز |
بيا كه بر تنِ مرده، روان گر آيد باز |
|
|
بيا كه فرقتِ تو چشمِ من چنان بر بست |
كه فتح بابِ وصالت مگر گشايد باز |
|
|
به پيش آينه دل هر آنچه مى دارم |
به جز خيالِ جمالت نمى نمايد باز[٣] |
|
و بگويد:
|
به صد امّيد نهاديم در اين مرحله پاى |
اى دليل دلِ گمگشته! فرو مگذارم |
|
|
ديده بخت به افسانه او شد در خواب |
كو نسيمى ز عنايت كه كند بيدارم؟[٤] |
|
|
چه افتاد است در اين ره، كه هر سلطانِ معنى را |
در اين درگاه مى بينم كه سر بر آستان دارد |
|
محبوبا! ديدارت را چه لذّتى است كه بندگان برگزيدهات (انبياء و اولياء :) را به عبوديّت و خضوع و خشوع به جهت آن در پيشگاهت واداشته و سر بندگى به.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٦٤، ص ٤٠٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤٧، ص ٣٢٧.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٩، ص ٢٤٦.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٣٣، ص ٣١٨.