جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٢٢ - غزل ١٥٩ چو دست بر سر زلفش زنم، به تاب رود
خواجه در اين غزل در دو بيت اوّل و ششم و هفتم در مقام گله گذارى از معشوق به خاطر دوام نداشتن وصالش بوده، و علّت آن را در بيت سوّم و ختم بيان فرموده، و در بيت چهارم و پنجم چاره پايان يافتن هجران و تشويق بر استقامت در عبوديّت را بيان نموده، مىگويد:
|
چو دست بر سرِ زُلفش زنم، به تاب رَوَد |
ور آشتى طلبم، بر سرِ عتاب رود |
|
|
چو ماهِ نو، رَهِ نَظّارگانِ بيچاره |
زَنَد به گوشه ابرو و در حجاب رود |
|
پس از هجران معشوق، خواستم حضرتش را از طريق معرفت نَفْس و يا مظاهر و كثرات عالم طبيعت بيابم و مشاهده نمايم و به شهود عهد ازلى دوباره نايل گردم، مظاهر جلالى و كثرات مرا از اينكه بار دگر جمالش را از ملكوت خود مشاهده كنم باز داشته و با عتابهاى خويش از ديدار ملكوتشان محروم ساختند و نگذاشتند دوام ديدارم باشد.
بخواهد بگويد:
١٢١٩
«الهى! لا تُغْلِقْ عَلى مُوَحّديكَ ابْوابَ رَحْمَتِكَ، وَلا تَحْجُبْ مُشتاقيكَ عَنِ النَّظَرِ الى جَميلِ رُؤْيَتِكَ.»
[١]: (معبودا! درهاى رحمتت را بر روى آنان كه به توحيد تو گراييده اند مبند و مشتاقانت را از نگريستن به ديدار زيبايت محجوب مگردان.).
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.