جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٤١ - غزل ١٤٩ ترسم كه اشك در غم ما پرده در شود
غم عشقش خون جگر نخورد، گوهر وجودش آشكار نمى شود و به مقصود خود راه نخواهد يافت. در جايى در مقام اظهار اشتياق به حضرت محبوب مى گويد:
|
بى مهرِ رُخت روزِ مرا نور نمانده است |
وز عمر مرا جز شب ديجور نمانده است |
|
|
وصلِ تو اجل را ز سرم دور همى داشت |
از دولتِ هجرِ تو كنون دور نمانده است |
|
|
صبر است مرا چاره ز هجرانِ تو، ليكن |
چون صبر توان كرد كه مقدور نمانده است |
|
|
در هجرِ توگر چشمِ مرا آب نماند |
گو: خونِ جگر ريز، كه معذور نمانده است |
|
|
حافظ، ز غم از گريه نپرداخت به خنده |
ماتم زده را داعيه سور نمانده است[١] |
|
|
خواهم شدن به ميكده گريان و داد خواه |
كز دستِ غم، خلاصِ دل آنجا مگر شود |
|
در اين فكر شدم كه براى شكوه و چاره جويى از نفس و شيطان و امورى كه سبب هجران من شده اشك ريزان دست به دامان دوست زنم، و يا به مجالس اهل ذكر، و يا خانه استاد روم، و يا به اهل دل پناه برم، تا آگاه شوم كه چه شده كه محبوب مرا مورد عنايت خود قرار نمى دهد، و از غم فراقش خلاصى نمى بخشد.
بخواهد با اين بيان اشاره به بىقرارىاش از دورى دلدار نمايد و بگويد:
|
ز گريه، مردمِ چشمم نشسته در خون است |
ببين كه در طلبت، حالِ مردمان چون است |
|
|
از آن زمان كه زدستم برفت يارِ عزيز |
كنارِ ديده من همچو رودِ جيحون است |
|
|
چگونه شاد شود اندرونِ غمگينم |
به اختيار، كه از اختيار بيرون است[٢] |
|
و بگويد:
|
شد رهزنِ سلامت، زلفِ تو، وين عجب نيست |
گر راهزن تو باشى، صد كاروان توان زد |
|
|
قدّ خميده ما سهلت نمايد، امّا |
بر چشمِ دشمنانت، تير از كمان توان زد |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٧، ص ١٠٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٦، ص ٩٤.