جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٧٧ - غزل ١٢٨ آن كيست كز روى كرم، با من وفادارى كند؟
|
قاصدِ حضرتِ سَلمى كه سلامت بادا! |
چه شودگر به سلامى، دل ما شاد كند؟ |
|
|
يارب! اندر دل آن خسرو شيرين انداز |
كه به رحمت، گذرى بر سر فرهاد كند[١] |
|
و چه مى شود كه با نفحات و مژدههاى نوازنده و طرب آورندهاش مرا شادمان و از شراب تجلّيات و ديدارش به وجد و شعف در آورد.
بخواهد بگويد:
١٠٧٧
«أَسْأَلُكَ أَنْ تُنيلَنى مِنْ رَوْحِ رِضْوانِكَ، وَتُديمَ عَلَىَّ نِعَمَ امْتِنانِكَ، وَها! أَنَا بِبابِ كَرَمِكَ واقِفٌ، وَلِنَفَحاتِ بِرّكَ مُتَعَرّضٌ، وَبِحَبْلِكَ الشَّديدِ مُعْتَصِمٌ، وَبِعُرْوَتِكَ الْوُثْقى مُتَمَسّكٌ.»
[٢]: (از تو درخواست مى كنم كه مرا به آسايش مقام رضا و خشنوديت نايل سازى، و نعمتهايى را كه به من منّت نهادى، پاينده دارى، هان! من اكنون به درگاه كرمت ايستاده و در معرض نسيمهاى الطافت درآمدم، و به ريسمان استوار تو در آويخته و به دستگيره محكم تو چنگ زدم.- بگويد:
١٥٠٦
«إِلهى! فَاجْعَلْنا مِمَّنْ ... إِجْتَبَيْتَهُ لِمُشاهَدَتِكَ، وَأَخْلَيْتَ وَجْهَهُ لَكَ، وَفَرَّغْتَ فُؤادَهُ لِحُبّكَ.»
[٣]: (معبودا! پس ما را از آنانى قرار ده كه ... براى مشاهدهات برگزيده، و روى و تمام وجودشان را تنها براى خويش قرار داده و دلشان را براى محبّتت فارغ نمودهاى.- به گفته خواجه در جايى:
|
مژده وصل تو كو، كز سر جان برخيزم؟ |
طاير قدسم و از دامِ جهان برخيزم |
|
|
يارب! از ابر هدايت برسان بارانى |
پيشتر زآنكه چو گردى ز ميان برخيزم |
|
|
به ولاى تو، كه گر بنده خويشم خوانى |
از سر خواجگىِ كَوْن و مكان برخيزم[٤] |
|
ممكن است روى سخن خواجه در دو بيت فوق با استادش باشد. چنانچه در بيت قبل از بيت آخر به آن اشاره مى كند. در جايى مى گويد:
|
پير مغان ز توبه ماگر ملول شد |
گو: باده صاف كن، كه به عُذر ايستادهايم |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢٩، ص ١٨٩.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٥٠.
[٣] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤٨، ص ٣٢٨.