جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٨٨ - غزل ١٧٩ دوش در حلقه ما قصه گيسوى تو بود
|
معاشران! گره از زلفِ يار باز كنيد |
شبى خوش است، بدين قصّهاش دراز كنيد |
|
|
حضورِ مجلسِ انس است ودوستان جمعند |
و ان يكاد بخوانيد و در فراز كنيد |
|
|
ميانِ عاشق ومعشوق فرق بسيار است |
چو يار ناز نمايد، شما نياز كنيد[١] |
|
|
دل كه از ناوكِ مژگانِ تو در خون مى گشت |
باز مشتاقِ كمانخانه ابروى تو بود |
|
محبوبا! با وجود آنكه در گذشته با تير مژگانت (كه نوعى از تجلّيات جمالى همراه با جلالى توست) مرا از عوالم مثالى و خيالىام كه بستگى به آن داشتم ستانيدى تا ديدارم حاصل گشت، امّا بار ديگر مشتاقم تا با تجلّى ديگرى با كمان ابروان خود به چشمان و مژگانت (كه نوع ديگرى از تجلّياتت مى باشد) مرا هدف قرار دهى و بكلّى از خويش بستانى تا با خود و مظاهرت مشاهدهات نمايم.
بخواهد بگويد:
١٣٩٤
«الهى! امَرْتَ بِالرُّجوعِ الَى الآثارِ، فَارْجِعْنى الَيْكَ بِكِسْوَةِ الأنْوارِ وَهِدايةِ الإسْتِبْصارِ، حَتّى ارْجِعَ الَيْكَ مِنْها كَما دَخَلْتُ الَيْكَ مِنْها، مَصونَ السِّرِّ عَنِ النَّظَرِ الَيْها وَمَرْفوعَ الْهِمَّةِ عَنِ الْإعْتِمادِ عَلَيْها، انَّكَ عَلى كُلّ شَىْءٍ قَديرٌ.»
[٢]: (بار الها! [پس از آنكه مرا به مشاهده انوارت مفتخر نمودى باز] امر فرمودى تا به سوى آثار و مظاهرت بازگشت نموده [و به آنها توجّه داشته باشم]، پس مرا همراه با پوششى از [مشاهده] انوار خود، و هدايتى كه بصيرت و روشنايى دلم بدان حاصل شده باشد، به سوى خويش بازگردان، تا همان گونه كه از طريق آثار و مظاهر به تو راه يافتم، باز از اين راه به تو باز گردم، در حالى كه باطنم از نظر و توجّه [استقلالى] به مظاهر مصون و محفوظ، و همّت و انديشهام از تكيه نمودن و بستگى به آنها برتر باشد، براستى كه تو بر هر كار توانايى.).
و بگويد:
|
حجابِ چهره جان مى شود غبار تنم |
خوشا دمى كه از اين چهره پرده بر فكنم |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٥١، ص ٢٠٢.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.