جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٧٨ - غزل ١٥٣ جهان بر ابروى عيد از هلال، وسمه كشيد
|
بهاىِ وصل توگر جان بُوَد، خريدارم |
كه جنسِ خوب، مُبَصّر به هرچه ديد، خريد |
|
محبوبا! وصال و ديدارت را اگرچه به قيمت تقديم جان باشد، خواستارم؛ چرا كه خريدارانت در اين معامله زيان نكرده و نخواهند كرد، و من نيز از آنانم. بخواهد بگويد:
١١٣٤
«الهى! غُلَّتى لا يُبَرِّدُها الّا وَصْلُكَ، وَلَوْعَتى لا يُطْفِئُها الّا لِقاؤُكَ، وَشَوْقى الَيْكَ لايَبُلُّهُ الّا النَّظَرُ الى وَجْهِكَ، وَقَرارى لا يَقِرُّ دونَ دُنُوّى مِنْكَ.»
[١]: (بار الها! سوز و حرارت درونىام را جز وصالت فرو نمى نشاند، و آتش باطنىام را جز لقايت خاموش نمى كند، و به شوقم به تو، جز نظر به روى [و اسماء و صفات] ات آب نمى پاشد، و قرارم جز به نزديكى به تو آرام نمىگيرد.- بگويد:
|
در شبِ هجران مرا پروانه وصلى فرست |
ورنه از آهم جهانى را بسوزانم چو شمع |
|
|
سر فرازم كن شبى از وصلِ خوداى ماه رو! |
تا منوّر گردد از ديدارت ايوانم چو شمع |
|
|
همچو صبحم يك نَفَس باقى است بىديدار تو |
چهره بنما دلبرا! تا جان برافشانم چو شمع[٢] |
|
و بگويد:
|
مريز آبِ سرشكم، كه بىتو دور از تو |
چو باد مى شد و در خاكِ راه مى غلطيد |
|
معشوقا! مپسند كه در دورىات از ديدگانم اشك بسيار فرو ريزم، از ديدارت برخوردارم نما، كه بهاىِ وصلت را خواهم پرداخت، اگرچه به قيمت جان باشد؛ كه در دعاى كميل آمده:
١١٣٥
«صَبَرْتُ عَلى عَذابِكَ، فَكَيْفَ اصْبِرُ عَلى فِراقِكَ ... لَئِنْ تَرَكْتَنى ناطِقاً لأَضِجَّنَّ الَيْكَ بَيْنَ اهْلِها ضَجيجَ الآمِلينَ، وَلأَصْرُخَنَّ الَيْكَ صُراخَ الْمُسْتَصْرِخينَ، وَلأَبْكِيَنَّ عَلَيْكَ بُكاءَ الْفاقِدينَ، وَلأُنادِيَنَّكَ أَيْنَ كُنْتَ: يا وَلِىَّ الْمُؤْمِنينَ! يا غايَةَ آمالِ الْعارِفينَ!»
[٣]: ( [معبود!] بر عذابت.
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٦١، ص ٢٧٢.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٧٠٨.