جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٧٥ - غزل ١٦٦ دلبر برفت و دلشدگان را خبر نكرد
از اين غزل بر مى آيد كه خواجه را ديدارى پايدار با حضرت دوست بوده كه در سفر و حَضَر از آن بهرهمند مى گشته، ناگهان محروم گشته و تأسّف بر آن خورده و مى گويد:
|
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نكرد |
يادِ حريفِ شهر و رفيقِ سفر نكرد |
|
|
يا بختِ من طريقِ محبّت فرو گذاشت |
يا او به شاهراهِ حقيقت گذر نكرد |
|
معشوق مرا از مشاهده خويش پس از آنكه با وى انسى حاصل نموده بودم، محروم ساخت، و ناگهان داغ فراغ خود را به دلِ از دست شده من نهاد، و يادى از حريف شهر و سفر خود نكرد. نمىدانم سبباش چه بوده؟ به وظيفه بندگى و دوستى عمل نكردنِ من؟ و يا دست از بنده پرورى و عاشق نوازى خود برداشتنِ حضرت دوست؟.
بخواهد بگويد:
|
دل از من برد و روى از من نهان كرد |
خدا را با كه اين بازى توان كرد؟ |
|
|
چرا چون لاله خونين دل نباشم |
كه با من نرگسِ او سر گران كرد |
|
|
ميانِ مهربانان كى توان گفت |
كه يارِ من چنين گفت و چنان كرد |
|
|
عدو با جانِ حافظ آن نكردى |
كه تير چشمِ آن ابرو كمان كرد[١] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٦٧، ص ١٤٦.