جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٦٤ - غزل ١٢٦ اگر نه باده، غم دل ز ياد ما ببرد
|
كام جان تلخ شد از صبر كه كردم بىدوست |
خنده اى ز آن لبِ شيرينِ شكر بار بيار[١] |
|
|
گذار بر ظلمات است، خضرِ راهى جو |
مباد كآتشِ محرومى، آبِ ما ببرد |
|
خواجه مى خواهد در اين بيت سالكين و يا خود را توجّه دهد كه چگونه مى توان از مشكلات عالم طبع و ناهمواريهاى جهان طبيعت و تعلّقات گذر نمود و به منزلت والاى انسانيّت رسيد. مىگويد: اى سالك! و يااى خواجه! سير الى اللّه طريقى نيست كه كسى خود سرانه بتواند بپيمايد، بلكه به وسيله استاد و راهنما مى توان در آن گام نهاد، و بدين طريق ممكن است از خطرات محفوظ ماند، زيرا سير سالك در نيستى و بيرون شدن از خود بينىهاست، و انجام اين مهم بدون راهنمايى استاد ممكن نيست؛ كه:
٩٤٩
«هَلَكَ مَنْ لَيْسَ لَهُ حَكيمٌ يُرْشِدُهُ.»
[٢]: (هركس حكيمى نداشته باشد كه هدايتش كند، به هلاكت مبتلا خواهد گشت.- به گفته خواجه در جايى:
|
من اين مرقّعِ رنگين چو گل بخواهم سوخت |
كه پير باده فروشش به جرعه اى نخريد |
|
|
به كوى عشق مَنِهْ بىدليلِ راه قَدَم |
كه گم شد آن كه در اين ره به رهبرى نرسيد |
|
|
عجائب ره عشق اى رفيق! بسيار است |
ز پيش آهوىِ اين دشت، شيرِ نر برميد[٣] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
گداخت جان كه شود كارِ دل تمام و نشد |
بسوختيم در اين آرزوى خام و نشد |
|
|
رواست در بر اگر مى طپد كبوترِ دل |
كه ديد در ره خود پيچ و تابِ دام و نشد |
|
|
به كوى عشق مَنِهْ بىدليلِ راه، قَدَم |
كه من به خويش نمودم صد اهتمام و نشد[٤] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٢، ص ٢٢٨.
[٢] - بحار الانوار، ج ٧٨، ص ١٥٩.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٠١، ص ١٦٩.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٣٣، ص ١٩١.