جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٠٨ - غزل ١٤٥ بوى خوش تو هر كه ز باد صبا شنيد
|
گداى كوى شماييم و حاجتى داريم |
روا مدار كه محروم از آستان برويم |
|
|
نشانِ وصل به ما دِه به هر طريق كه هست |
كه بارى از پىِ وصلِ تو بر نشان برويم[١] |
|
|
خوش مى كنم به باده مشكين مشام جان |
كز دَلْقْ پوشِ صومعه بوىِ ريا شنيد |
|
بخواهد بگويد: معشوقا! حال كه با عطر تجلّيات و ذكر و مراقبه جمالت مشام جانم را به وجد آورده اى و از مصاحبت زهد فروشان و صومعه نشينان و اهل قشر و ظاهر بيزار گشتهام، ديگر بار مرا محروم از ديدارت منما. بخواهد بگويد:
|
شيوه رندى نه لايق بود طبعم را، ولى |
چون در اقتادم، چرا انديشه ديگر كنم |
|
|
گوشه محراب ابروى تو مى خواهم ز بخت |
تا در آنجا همچو مجنون درسِ عشق از بر كنم |
|
|
وقت گل گويى: كه زاهد شو به چشم و جان، ولى |
مىروم تا مشورت با شاهد و ساغر كنم[٢] |
|
|
سرّ خدا كه عارفِ سالك به كس نگفت |
در حيرتم كه باده فروش از كجا شنيد؟ |
|
آرى بر هر سالك است كه مشاهدات و اسرار الهى و معارف و حقائقى كه بر او آشكار مى شود براى كسى بيان ننمايد و آن را مخفى بدارد، زيرا اظهار معارف براى غير اهلش خطاست؛ كه:
١٠٧٩
«سِرُّكَ سُرورُكَ انْ كَتَمْتَهُ، وَانْ اذَعْتَهُ كانَ ثُبورَكَ.»
[٣]: (رازت شادمانى توست اگر كتمانش كنى، و اگر فاش كنى موجب هلاكت و نابودىات مى گردد.).
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤٦، ص ٣٢٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٢، ص ٣٣١.
[٣] - غرر و درر موضوعى، باب السرّ، ص ١٥٨.