جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٤٩ - غزل ١٣٧ بعد از اين دست من و دامن آن سرو بلند
بخواهد با اين بيان بگويد:
|
آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند |
آيا بود كه گوشه چشمى به ما كنند |
|
|
دردم نهفته، بِهْ ز طبيبان مدّعى |
باشد كه از خزانه غيبش دوا كنند[١] |
|
|
مكُش آن آهوى مشكينِ مرااى صيّاد! |
شرم از آن چشمِ سيه دار و مبندش به كمند |
|
روح و عالَم تجرّدى بشر بايد همواره به ملكوت و منزلت نورىاش توجه كند و چنانچه جنبه روحى خود را با ذكر و بندگى الهى تقويت نمايد امكان ندارد به عالَم خاكى بيش از قدر احتياج بپردازد؛ و بر عكس اگر عنايت به جنبه خاكى بسيار شود ممكن نيست روح را با عالم ملكوت و نورانيّت و حقيقت كارى باشد.
خواجه هم مى خواهد با اين بيان به بدن عنصرى و خاكى خويش خطاب كرده و بگويد: حال كه حقيقت مرا در دام خويش نگاه داشتهاى، روح مرا با توجّه تامّ به خود آلوده مساز، بگذار نگاهى به آنكه با او و محيط به اوست بنمايد.
صورتاً خطاب خواجه با عالَم خاكى است، ولى با اين بيان مى خواهد اشاره به علّت محجوبيّت خويش از ديدار حضرت دوست نموده و بگويد:
١٠٣٤
«الّلهُمَّ! الْهِمْنا طاعَتَكَ ... وَاقْشَعْ عَنْ بَصائِرِنا سَحابَ الارْتِيابِ، وَاكْشِفْ عَنْ قُلُوبِنا اغْشِيَةَ الْمِرْيَةِ وَالْحِجابِ، وَازْهِقِ الْباطِلَ عَنْ ضَمآئِرِنا، وَاثْبِتِ الْحَقّ فى سَرآئِرِنا؛ فَانَّ الشُّكُوكَ وَالظُّنُونَ لَواقِحُ الْفِتَنِ، وَمُكَدّرَةٌ لِصَفْوِ الْمَنائِحِ وَالْمِنَنِ.»
[٢]: (خدايا! طاعت و پيروى از خويش را به ما الهام كن ... و از چشم بصيرت ما ابر شك و ريب را بر طرف نموده و پردههاى شك و حجاب را از دلهايمان بر طرف نما، و باطل را از باطنمان نابود و حق را در درونمان ثابت گردان، زيرا شكّها و گمانها، پيوندهاى فتنه و فساد شده و عيش خوش ما به عطايا و نعمتها را ناگوار مىسازند.).
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٧٨، ص ٢١٩.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٧.