جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٤٤ - غزل ١٤٩ ترسم كه اشك در غم ما پرده در شود
و نيز در جايى مى گويد:
|
به ملازمانِ سلطان كه رساند اين دعا را |
كه به شكرِ پادشاهى ز نظر مران گدا را |
|
|
همه شب دراين اميدم كه نسيمِ صبحگاهى |
به پيام آشنايى بنوازد آشنا را |
|
|
به خدا كه جرعه اى ده، تو به حافظِ سحر خيز |
كه دعاىِ صبحگاهى اثرى دهد شما را[١] |
|
|
از كيمياى مهر تو، زَرْ گشت روىِ من |
آرى به يُمنِ همّت تو، خاك زَرْ شود |
|
|
اى جان! حديثِ ما بَرِ دلدار عرضه كن |
ليكن چنان مكن كه صبا را خبر شود |
|
گويا خواجه روى سخنش در اين دو بيت به ولىّ وقت (عجل الله فرجه الشريف- يا استاد خود بوده، مىگويد: اى ولىّ زمان! و يااى استاد طريق! اگر در گذشتهام حضرت محبوب مرا به ديدار خود نائل نمود، مهر و الطاف و همّت تو بود كه وجود خاكى مرا طلا ساخت. در جايى مى گويد:
|
پير ميخانه، سحر جامِ جهان بينم داد |
واندر آن آينه از حُسنِ تو كرد آگاهم[٢] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
همّتِ پير مغان و نَفَسِ رندان بود |
كه ز بند غم ايّام نجاتم دادند[٣] |
|
حال نيزاى ولىّ زمان (عجّل الله تعالى فرجه الشريف)! و يااى استاد! حديث هجران مرا در ساعتى كه با او خلوت دارى، بگو، تا شايد باز ديدارش نصيبم گردد.
به گفته خواجه در جايى:
|
كه برد به نزدِ شاهان زِ مَنِ گدا، پيامى |
كه به كوى مى فروشان، دو هزار جم به جامى |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١١، ص ٤٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨٣، ص ٢٨٦.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٣، ص ١٥٠.