جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤١٣ - غزل ١٧١ دانى كه چنگ و عودچه تقرير مى كنند؟
|
برواى زاهد خود بين! كه ز چشمِ من و تو |
رازِ اين پرده نهان است و نهان خواهد بود |
|
|
عيبِ مستان مكن اى خواجه! كز اين كُهنه رباط |
كس ندانست كه رحلت به چه سان خواهد بود[١] |
|
متأسفانه اينان را:
|
جز قلب تيره هيچ نشد حاصل و هنوز |
غافل در اين خيال كه اكسير مى كنند |
|
در طول عمر جز سياهى دل و محروميّت از طريق فطرت چيزى دستگير نشده، و حال اينكه گمان مى كنند با در افتادن با عشّاق و شكستن رونق مجلس آنان، دلِ تيره خود را صفا مى دهند و مسِ وجود خويش را طلا مى سازند. در جايى خطاب به زاهد كرده و مى گويد:
|
نصيبِ من چو خرابات كرده است اله |
در اين ميانه بگو: زاهدا! مرا چه گناه |
|
|
كسى كه در ازلش جامِ مى نصيب افتاد |
چرا به حشر كنند اين گناه از او در خواه؟ |
|
|
بگو به زاهدِ سالوسِ خرقه پوشِ دو روى: |
كه دستِ زُرق دراز است و آستين كوتاه |
|
|
تو خرقه را زِ براى ريا همى پوشى |
كه تا به زُرق برى بندگانِ حق از راه[٢] |
|
امّااى سالكين و عاشقين حضرت دوست! بدانيد كه اينان سخنى با شما دارند و:
|
گويند: رمزِ عشق مگوييد و مشنويد |
مشكل حكايتى است كه تقرير مى كنند |
|
در واقع گفتار اين قوم با شما اين است كه به سخن الهى كه مى فرمايد: «فَأَقِمْ.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٤٨، ص ١٣٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥١٨، ص ٣٧٢.