جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٩٥ - غزل ١٦٩ ديدى اى دل! كه غم يار دگر بار چه كرد؟
|
گوشه چشمِ رضايى به مَنَت باز نشد |
اينچنين عزّتِ صاحب نظران مى دارى؟ |
|
|
نه گُل از داغ غمت رَست نه بلبل در باغ |
همه را نعره زنان، جامه دران مى دارى[١] |
|
|
آه از آن نرگسِ جادو كه چه بازى انگيخت! |
واى از آن مست كه با مردمِ هشيار چه كرد! |
|
محبوبا! فرياد و آه از چشمان جاودانه و مست و جمال جذّابت كه با آن مرا از من ستانيدى و سپس به سبب بازگشتم به هُشيارى از ديدارت محرومم نمودى! بخواهد بگويد:
|
دردا كه از آن آهوى مشكينِ سيه چشم |
چون نافه بسى خونِ دلم در جگر افتاد |
|
|
مژگانِ تو تا تيغ جهان گير بر آورد |
بس كُشته دل زنده كه بر يكديگر افتاد[٢] |
|
در نتيجه با اين بيان تمنّاى ديدار دوباره را بخواهد نموده باشد و بگويد:
٢٤٣٨
«الهى! مَنِ الَّذى اناخَ بِبابِكَ مُرْتَجِياً نَداكَ فَما أَوْلَيْتَهُ؟! أَيَحْسُنُ انْ ارْجِعَ عَنْ بابِكَ بِالْخَيْبَةِ مَصْرُوفاً وَلَسْتُ اعْرِفُ سِواكَ مَوْلىً بِالإِحسانِ مَوْصُوفاً.»
[٣]: (معبودا! كيست كه به التماس پذيرايىات بر تو فرود آمد و ميهمانىاش ننمودى؟! و كيست كه به اميد بخششت به درگاه تو مقيم شد و به او احسان ننمودى؟! آيا سزاوار است به نوميدى از درگاهت برگردم با آنكه جز تو مولايى كه موصوف به احسان باشد نمى شناسم؟!)
|
اشكِ من رنگِ شفق يافت ز بىمهرىِ يار |
طالعِ بىشفقت بين كه در اين كار چه كرد |
|
در فراق حضرت دوست سرشك ديدگانم به خون تبديل شد ولى او مرا مورد عنايتش قرار نداد. گويا بخت بد من اقتضاى آن را داشت وگرنه او را با عاشقان ستيز نخواهد بود. بخواهد بگويد:.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٦٤، ص ٤٠٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٤٢، ص ١٢٩.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٩٤، ص ١٤٤.