جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٦٦ - غزل ١٦٥ خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود
خواجه در اين غزل در مقام گله گذارى از طولانى شدن روزگار هجرانش بوده، و سپس به علّت آن مى پردازد و چاره خلاصى از آن را بيان نموده و مى گويد:
|
خستگان را چو طلب باشد و قوّت نبود |
گر تو بيداد كنى، شرطِ مروّت نبود |
|
|
ما جفا از تو نديديم و تو هم نَپْسَندى |
آنچه در مذهبِ اربابِ فتوّت نبود |
|
محبوبا! عمرى است در طلب ديدارت مى كوشم و به آن راه نمى برم، به گونهاى كه به ناتوانى جسمى رسيدهام، مروّت نيست كه اين گونه مرا در هجران خود نگاه دارى، تو منزّه از آنى كه اهل جفا بوده باشى، چنانچه مى گويم: «شرطِ مروّت نبود» بدين جهت است كه طاقت فراق كشيدن را ندارم.
بخواهد بگويد:
|
از پاى فتاديم چو آمد شبِ هجران |
در درد بمانديم چو از دست دوا رفت |
|
|
دى گفت طبيب از سَرِ حسرت چو مرا ديد: |
هيهات كه دردِ تو زِ قانونِ شفا رفت |
|
|
اى دوست! به پرسيدنِ حافظ قدمى نِهْ |
زآن پيش كه گويند كه از دارِ فنا رفت[١] |
|
و بگويد:
|
كوهِ صبرم نرم شد چون موم از دستِ غمت |
تا در آب و آتشِ عشقت گدازانم چو شمع |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩، ص ٦٤.