جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٥٨ - غزل ١٥١ ترك من چون جعد مشكين گرد كاكل بشكند
شد كه موجودات هر جمال و كمالى را كه دارند، از محبوب حقيقى دارند.
بخواهد بگويد:
|
اى روضه بهشت ز كويت حكايتى |
شرحِ جمالِ حور ز رويت روايتى |
|
|
انفاس عيسى از لبِ لعلت لطيفهاى |
وآبِ خَضِر ز نوشِ دهانت كنايتى |
|
|
كى عطر ساى مجلسِ روحانيان شدى |
گل را اگر نه بوى تو كردى رعايتى[١] |
|
د رواقع با اين بيان تمنّاى شهود حضرتش را نموده و مى گويد:
|
كرشمه اى كن و بازارِ ساحرى بشكن |
به غمزه، رونَقِ بازارِ سامرى بشكن |
|
|
برون خرام و ببر گوىِ نيكى از همه كس |
سزاىِ حُور دِهْ و رونقِ پرى بشكن |
|
|
چو عطر ساى شود زلفِ سنبل از دَم باد |
تو قيمتش ز سرِ لطفِ عنبرين بشكن[٢] |
|
|
ور خرامان سَروِ گلبارش كند ميلِ چمن |
سرو را از پا در اندازد، دلِ گل بشكند |
|
محبوب من اگر با تمام تجلّى در اين عالم جلوه كند، قامت زيباى سرو و جمالهاى مظاهر زيبائى خود را از دست مى دهند.
با اين بيان تقاضاى امر فوق را نموده و خواسته باشد بگويد:
١١٢٠
«الهى! وَأَلْحِقنىِ بِنورِ عِزّكَ الأَبْهَجِ، فَأَكونَ لَكَ عارِفاً، وَعَنْ سِواكَ مُنْحَرِفاً ...»
[٣]: (پروردگارا! و مرا به درخشانترين نورِ مقام عزّتت بپيوند، تا عارف و شناساى تو بوده، و از غير تو رو گردانم ...- نيز خبر از ديدار گذشتهاش دهد و بگويد:
|
اى گل! تو كجا و روى زيباش |
او مُشك و تو خار، باردارى |
|
|
ريحان! تو كجا و خطّ سبزش |
او تازه و تو غبار دارى |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٣٠، ص ٣٨١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٩، ص ٣٤٨.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٧.