جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٢٦ - غزل ١٣٤ بلبلى خون جگر خورد و گلى حاصل كرد
|
گفت از خود ببُرد هر كه وصالم طلبد |
ما به امّيد وى از خويش بُريديم و برفت[١] |
|
لذا در بيت بعد مى گويد:
|
طوطى اى را به هواىِ شكرى دل، خوش بود |
ناگهش سيل فنا، نقشِ امَل باطل كرد |
|
آرزوى من آن بود كه از گفتار شكرين و يا جمال زيباى حضرت محبوب بهره مند شوم، ولى افسوس كه سيل بينان كَنِ فنا در رسيد و گفت: با بود خود ديدار دايمى معشوق را مى طلبى؟! من و آرزوى مرا پايمال نمود و نگذاشت با بودِ خود از جمال و يا گفتارش بهرهمند شوم.
بخواهد بگويد:
١٠١٥
«الهى! انْظُرْ الَىَّ نَظَرَ مَنْ نادَيْتَهُ فَأَجابَكَ، وَاسْتَعْمَلْتَهُ بِمَعْونَتِكَ فَأطاعَكَ، يا قَريباً لا يَبْعُدُ عَنِ المُغْتَرّ بِهِ! وَ يا جَواداً لا يَبْخَلُ عَمّنْ رَجا ثَوابَهُ!»
[٢]: (معبودا! به من همانند كسانى بنگر كه ندايشان دادى و اجابتت نمودند، و به يارى خود بكار گرفتى و اطاعتت نمودند. اى نزديكى كه از فريفتهات دور نيستى، واى بخشنده اى كه به هركس كه اميد ثوابت را داشته باشد بخل نمى ورزى.- بگويد:
|
ديدى كه يار جز سرِ جور و ستم نداشت |
بشكست عهد و از غمِ ما هيچ غم نداشت |
|
|
يارب! مگيرش، ار چه دل چون كبوترم |
افكند وكُشت وحرمتِ صيدِ حرم نداشت |
|
|
بر من جفا ز بختِ بد آمد وگرنه يار |
حاشا كه رسم لطف و طريق كرم نداشت[٣] |
|
|
قرّة العينِ من آن ميوه دل، يادش باد! |
كه خود آسان بشد و كارِ مرا مشكل كرد |
|
افسوس كه نور چشم و ميوه دل من به آسانى از دستم بشد و مرا به فراقش مبتلا و كار مرا مشكل ساخت، يادش به خير.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٩٠، ص ٩٧.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٦.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٩٣، ص ٩٨.